تصاویر سِرتِق. ناخودآگاهیِ یک عبارت که کُلّن ربط ندارد.

چند وقتیه تا می‌آم یه چیزی بنویسم ناخوداگاه این جمله می‌آد: بچه کُرسِتِ مادر را آویزان گردن‌ش کرده بود و توی کوچه، سخت می‌دوید.

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دختر بابایی

کم کم داری به جایی میرسی که عنوان پستت طولانیتر از خودش میشه ها!!!

میلاد

یه چیز باس در موردش بنویسی کرست او اینا رو میگم

سمیرا

کلی خندیدم وقتی این پستتون رو خوندم .... وبلاگ خوبی داری [لبخند]

مرجون

بعد میلیون سال سرچ ات کردم.آدرس وبلاگتم عین شمارت گم کرده بودم.یه کم اگه بخوام راحت باشم یادم رفته بودی دختر.نمی دونم چرا ولی یه جوری یادم رفته بودی که هی یادم میومدی...خلاصه اینکه اومدم ببینم خبری از ما نمی گیری نکنه عاقل شدی...پست آخرتو خوندم. خیالم راحت شد. سلام!

مسترخالیبند

سلام جناب آفتاب پرست خوبی خوشی سلامتی چه خبر؟ آره بازم من مگه چیه ممممممممممم راستش اول از همه باس بگم که اومده بیدی دیده بیدی نظریده بیدی شرمنده کرده بیدی مارو دمت گرم بازدمت جیز مممممممممممم پستت هم خوندم ایول قشنگ بود ایولا داری ولی تو پستت رو بنویس بچهه خودش برمیگرده و برمیگردونه دمت گرم همینجوری ادامه بده و هیچ وقت از پا منشین آپ کردی خبرمون کن راستی با ایزتون آپ کردم اگه یه وقت خدایی نکرده از فرط بیکاری نمیدونستی چیکار کنی یه سر به ما بزن خوشحال میشم به امید دیدار

سمانه

میشه ازش بپرسی به کجا چنین شتابان؟؟!!!

شبلی

کاملا درکت می کنم...پیداش می کنی.

نرگس

میگم حالا از کجا اورده بودش؟ صحنه خدااااس.