بیدی که به خود می‌لرزد

من،

از همان بیدهام که با کوچکترین وزشی به خود می‌لرزند

هنگامه‌ی طوفانی‌م را تقدیم می‌کنم به شما

که همه‌چیزتان به استفتاء ختم می‌شود

و مرگ و زندگی و همه‌ی داشته‌هاش را

قاطبه‌ای تعیین می‌کنند

 که درون‌شان عادت به وول خوردن کرده‌اید.

شعری در من تمام می‌شود

که زندگی طاقت شنیدن‌ش را ندارد  

پس می‌نشینم به کتابتِ تحشیه

با استدلال ِ بی‌رمقی در متن

که خودم را هم توجیه نمی‌کند

خواهش می‌کنم لابلای خشک‌برگ‌های دیروز دنبال علت و معلول نگردید

آنچه اینجا تمام می‌شود از هیچ‌وقت آغاز شده

و آنقدر زیر پای خاله خانباجی ها لگدمال شد

که اسم‌ش را هم حتا از من دزدیدند؛

آلما،

 سیب دندان زده‌ی مادر

بی‌رمق جایی در تاریخِ من گم می‌شود،

به سنه‌ی هزار و چهارصد و اندی.

 

 

خدایی کن و این‌بار بی‌خیال "کن فیکون" ات باش

دستم حوالی همین جاها بند است

مشغول اخته کردن روزهام

شب ها؟

جای شما خالی،

خالی بازی می‌کنیم

بی اینکه بدانیم فردا روز دیگری‌ست.

 

می‌دانم

آن وقت که اصرارِ حاشیه مرا در متن فرو برد باید می‌دانستم

که دنیا هیچ‌وقت شبیه فکرهای من نبوده

نیست

نخواهد بود.

حالا

روزه می‌گیرم روی ابتذالِ حاشیه‌ی این روزها

به امید نسیانِ زودرس که تمام شود

تمام ...

و می‌دانم اکثریتِ قریب القربا

جایی همین نزدیکی

مشغول آبستن کردن روزهایم از زخم حوادث اند

و فرشتگان مقرّب که پاسداری می‌کنند آتشِ سوزان‌ت را

خالی از عدالت

خالی...

و من، بیدِ بی‌ریشه

 منتظر بادهای هنوزم.

  

/ 28 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیدو

یک روز یادم می آید یک روز فراموش می کنم

کیدو

جناب آفتاب پرست.. من گیج شده ام. این یارو کی یه که به اسم حقیر کامنت های شاعرانه می ذاره. من نمی فهمم! اگه اینطوره بنده یه کم اسمم رو تغییر بدم که با ایشون قاطی نشه!! عجب .....

گمشده

شوخی رو بذاریم کنارآزداده خانم: نمی دانم وقتی ویرمان می گیرد که روشن از هر نوعش شویم کفش های گلییمان را بلند می کنیم و روی هرچه که بوی گذشته می دهد و حتمن هم بوی کهنگیش از همجا بلند است می گذاریم یا اینکه دیوار بلند خدا را کوتاه می کنیم و باقی قضایا، واقعا چرا؟ چندتا کتاب از آن سیاه کاری های آباءکلیسا که می بینیم اولین ظنی که باید به نگاهمان بکنیم را به دین می کنیم و با ژست های سایه روشن داد استئفا از دینداری می زنیم و حتما هم مقبول می افتد! الغرض بماند

یک دوست

آزاده عزیزم مطالبت را خواندم هرچه می گذرد از نوشته های زلالت خبری نیست و شعاری شده اند گاهی حس می کنم تقلید نه تشبیه خیلی خوب می نویسی حیف است که لحن خودت را با لحن نویسندگان بزرگ عوض کنی . مثلن هوا مثل سنگ راکد بود همهمه آفتاب در خیابانها بود که نوشته مارکز است و تو در متن قبلی با مکسر کردنش از آن استفاده کرده ای .

آفتاب‌پرست

يك دوست: ممنون. حس مي‌كنم پس‌كله‌ايِ خوبي زدي. منتها من اينجا نوشتنم فقط واسه خاطر نوشتنه و بس. مثل روزمره‌نويسي. من از اون آدمام كه اصلن آرزوي نويسنده شدن در سر ندارم. واسه همين بعضي وقتا نوشته‌هام جوريه كه خودم مي‌فهمم و بقيه نمي‌فهمن. در مورد مثال‌هاي ماركز و غيره هم من تا حالا به جز "زنده‌ام كه روايت كنم" كه اونم نصفشو خوندم تا حالا چيزي از ماركز نخوندم! و اصولن از اون آدمام كه خافظه‌ي خوبي تو به ياد سپردن جملات كتاب‌ها ندارم. نمي‌دونم منظورت دقيقن چيه.

سپینود

با این‌که الان همین جایی باید به شیوه‌ی ژورنالیستی یا هرچی «مراتب انزجار خودم رو» از اون کامنته که اسم من رو هم توش آورده بودند اعلام کنم. بقیه‌ی حرفامونم به این‌جا نمی‌خوره. مال درگوشه. مخلص.

یک دوست

چرا اینقدر موضع گیری ؟ اینجا چه خبره ؟ خوب نیست زن و شوهرها اینجا دعوا راه بیاندازند . حرمت داره اینجا .

مهدی

به "حرمت" این‌جا کسانی صدمه می‌زنند که جرات داشتن یک هویت مجازی را هم ندارند و با اسم "یک دوست" و از این دست مزخرفات کامنت می‌گذارند.

کدوم راه

بر اساس شناختی از شما دارم و نگاهی که به زندگی دارین و با توجه به نوشته های چند ماه اخیر به اطلاع می رسانم!!!: قدرت نفوذ کلامت به قدری کاهش یافته است که پس از قرائت ذهن به سمت و جهتی حرکت نمی کند! نگران نمی کنم شما را ولی فقط " به فرنچسکا" قابل پذیرش از شما هستش اگرچه می دانم پاسخ شما در این حدود خواهد بوذ:"منتها من اينجا نوشتنم فقط واسه خاطر نوشتنه و بس" اگرچه محتوای نگارشت را در موضعی نیستم که سخنی بگویم ولی بیش از هر زمانی احساس می کنم که کامنت گذارنت حرفی آنچنانی برای گفتن ندارن-یا آنقدر به شما نزذیک شده اند که بوی کسالت و با تکرار کلیشه ها نوشتاری بی حالت و خارج از موضوع استعمال می کنند یا کاملا دور از انرژی لازم برای جا انداختن موضوع در ذهن خوانندگان دیگر هستند....

دختر بابایی

سلامممممممممممم:) آزاده! من این شعرتو 4-5 باری تا الان خوندم. یعنی به تعداد دفعاتی که وبلاگتو باز کردم و همین پست بوده! هر دفه خواستم چیزی بنویسم ولی نشده. یعنی چیزی نیومده به ذهنم. این دفه دیدم اعصابم خورد میشه اگه بازم ببندم و دفه بعد همین بساط تکرار شه! گفتم اقلن این بار همینا رو بنویسم!!!