داستان آدمی که خواست دوباره بنويسه!

.

.

.

.

با این همه _ ای قلب در به در _

از یاد مبر

که ما

_ من و تو _

عشق را رعایت کرده ایم

از یاد مبر

که ما

_ من و تو _

انسان را

رعایت کرده ایم

خود اگر شاهکار خدا بود

یا نبود.

/ 32 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

بعد از ۵ سال باید سر بزنم به وبلاگ قدیمم که ببینم توی لینکاش اسم تو و وبلاگت زیر یه من خاک خوابیده.سلام

بهار

همين نوستنالژی ازين شعر برا ما مونده که انسان را رعايت کرديم برا نوشتن دوباره ات خوشحالم هنوز تو کف خاک تو سرت... انگار هزار سال دنبال يه همچی حرفی می گشتم

Nathaniel

چقدر دلم برای حرفهای کنايه دارت تنگ شده بود...و اونقدر تو لعنتی هستی که هميشه پستهای بد موقع مينويسی...دقيقا همونی که تو دل مزخرفم ميگذره

پونه

ببينم تو چي؟ تو نمي‌خواي دوباره بنويسي؟

مهرنوش

اها .حالا شد .تولدت مبارک خانم جوووون .

يک مرد خوب

تولدت مبارک آفتاب‌پرستی که نمی‌تونی دو رنگ باشی ! اميدوارم هر سال خوشبخت‌تر از سالهای پيش باشی راستی آفتاب‌پرست سياه‌سوخته‌ی برنزه - از اينکه تولدت يادم بود خيلي خوشحال شدم

فریبام ( دوست دوران پیش‌ )

ایناروازکجات درمی آری می نویسی بلند میکنی یه تل بزن 09123037900

پريسا

روزي كه سرشتند منو از گٍل و خشت تاوان خطاي آدم و باغ بهشت بر قامت بخت من نوشتند سياه بر صورت بخت من نوشتند كه زشت