بشمار!

یک. یه زمانی دوست داشتم نویسنده بشم. حالا ولی عاشق نقشای سیاهی لشکرم. مثلن از این شمشیر به دستا که توی فیلما کشته می‌شن. یا اون خواننده‌های کُر که پشت سرِ خواننده‌ها می‌ایستن. کُلّن زیاد حوصله‌ی چیزی شدن رو ندارم. منظورم اون آدماییه که خیلی بولد – Bold – هستن و مشهور و اینها.

دو. دوست ندارم کتابی که دارم می‌خونم رو با روزنامه جلد کنم. یعنی به نظرم زیاد لازم نیست. حالا جلدش تا شد یا چرک شد هم مهم نیست.

سه. دوست دارم یک گوشه‌ی اتاق نشیمنِ خونه، میزِ پینگ پنگ بذارم. واسه غذاخوری هم از همون استفاده کنم.

چهار. امروز سرِ ناهار به این نتیجه رسیدم که هیچ غذایی نیست که من ازش بدم بیاد یا مشمئز کننده باشه.

پنج. یکی یه فکری به حال این فیلتینگ بلاگ رولینگ توی وبلاگای مجانی بکنه. دلم برای اون ستاره های کنار وبلاگای به روز شده تنگ شده

/ 8 نظر / 20 بازدید
نمی دونم

سلام اين نيما دارابی قبول نيست يعنی من اول شدم و لاغير. دوم اينکه وقتی کبراتمون برام کامنت می نويسه يعنی يکی از خوب ترين روز های دنياس

نمی دونم

من فقط سيرابی و کله پاچه نمی تونم بخورم. نمی تونم به خدا.. اصرار نکنين!

نمی دونم

يعنی ميشه ؟‌جدی ميشه يه خونه زندگی ای اينجوری باشه که ميز نهار خوريش ميز پينگ پونگ باشه؟؟؟ اينجا اون آدمکی که دو تا دستاش زير چونه هاشه و رفته تو رويا البته من پينگ پونگم خوب نيست اما اگه اينطور بود لابد پينگ پونگم هم خوب ميشد

ميلاد

منم ميخوام يه ور خونه استخر سونا و سالون بادی بيل دينگ بزنم يه ور هم پيست دو وسط همون پيست دو سيزده به در هم بر پا ميکنيم چطوره ها؟ در مورد بلاگ رولينگم که ولش کن بابا گوزه

پونه

خوبي آزاده؟ خيلي دوست دارم ببينمت....باز هم ببينمت...چرا نوشته‌هات اين‌طوري‌ان؟ انگار يه موسيقي آروم و غمگين تو زمينه‌ي وبلاگت شنيده مي‌شه...آزاده، كافكا در ساحل رو بخون....اگه نخوندي البته.....خيال كنم خوشت بياد...

علی

اینجا که اصلن اسمی نیست که ستاره ای کنارش باشه! / تنها کمکی که از دست من بر میاد اینه: / نامه های ایرونی*

نيما

کامنتت مثل کشيده خورد تو گوشم جون تو! عجب حالی کردم باهاش. می دوني٬ شايد اونقدرها هم سخت زندگی نکنيم٬ ولی خب عادت کرديم به غر زدن. يا اينکه بهتر بگم٬ فقط غر هامون رو اينجا می زنيم.