حالا بیا اینجا، بیا اینجا، اونجا نه.

افروخته یک به یک سه چوبه‌ی کبریت در دلِ شب
نخستین برای دیدن تمامی ِ رخسارت
دومین برای دیدنِ چشمان‌ات
آخرین برای دیدنِ دهان‌ات
و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت می‌فشارم.

"ژاک پره‌ور"

خانه‌مان دو اتاق دارد و یک نشیمن، آشپزخانه، دستشویی و حمام. این یکی که من  داخل‌ش نشسته‌ام و می‌نویسم، اتاقی است که کامپیوتر و کتاب‌ها و یک سری خرت و پرت دیگر را گذاشته ‌ایم توش و اصطلاحن اسمش را هم گذاشته ایم اتاق کار؛ یعنی مثلن از این اتاق رمان و نمایشگاه نقاشی و فیلم و کلیپ و مجموعه داستان و کلی نتایج درخشنده‌ی دیگر حتمن بیرون خواهد آمد! اتاق خواب افتاده آن گوشه برای خودش و انصافن جای دنجی هم هست. خوبی‌ش این است وقتی خوابی برای داشتن خیلی چیزها لازم نیست راه بیفتی دور اتاق، کافی‌ست دستت را دراز کنی تا مثلن حوله‌ت را از میخ دیوار بکنی یا مثلن موچین را از کشوی میز توالت برداری یا هر چیز دیگری. عجالتن دو تا عروسک ِ به غایت سیاه را هم جهت بهبود لطافت اوضاع گذاشته‌ایم آنجا مگر وقتی از خواب می‌پری یک جفت چشم وحشتناک در تاریکی نگاهت کند و تو بفهمی چه بهتر اگر همان کابوس را ادامه می‌دادی. آشپزخانه را طبق روال عادی برنامه اوپن ساخته‌اند تا خانم خانه- که مثلن من باشم – ارتباط  بهتری با میهمانان و تلویزیون برقرار کند و من هم زیاد سخت نمی‌گیرم. بیشتر از همان نشیمن و روی کاناپه با میهمانان ارتباط برقرار می‌کنم و تلویزیون تماشا می‌کنم. آشپزخانه یک پنجره‌ی بزرگ به تراس و در نتیجه به کوچه دارد. کوچه هم انقدر خلوت و بی‌اتفاق است که انگیزه‌ی پشت پنجره ایستادن و دید زدن از همان ابتدا در ما کشته شد. توی نشیمن چندتایی مبل داریم و تلویزیون و دی وی دی پلیر و یک سری خنزر پنزر دیگر و یک عالمه فیلم و کلیپ که منتظر تماشا شدن هستند. توالت را هم چپانده‌اند همان ابتدای نشیمن و دم درب ورودی که به دلیل این همنشینی ِ خجسته آدم ترجیح می‌دهد هنگام رفع حاجت، تلویزیونی، ضبطی، چیزی روشن باشد، مخصوصن برای میهمانان ارجمند. حمام را ولی نزدیک اتاق‌ها ساخته‌اند. دستش درد نکند به اندازه‌ی اینکه آنجا زیر دوش چرخی بزنی هم جا هست. از همه چیز ولی پر رنگ‌تر سکوت اینجاست. من فکر می‌کنم زمین این منطقه را رابینسون کروزوئه به شهرداری هدیه کرده باشد. خواب که تمام می‌شود و بیدار می‌شوی یک چیز بدجوری یک هو هوار می‌شود روی سرت و تا وقتی اُخت می‌شوی به بیداری و روزمرگی، همینطوری برای خودش ادامه دارد. با همه این‌ها، این‌جا را دوست دارم، نه به خاطر فضای نسبتن راحت و خلوت‌اش، اینجا را دوست دارم شاید برای این که تجربه‌ای است برای درک آرامش، پی‌گیری ایده‌های ریز و درشتی که در گذشته با تمام هیاهو و ازدحام آدم‌ها و اتفاق‌هاشان کم‌رنگ و محو شده بودند. این‌جا را با انتظار صبح تا دمِ عصرش دوست می‌دارم.

پ.ن: دلم برای تمام شما که می‌توانستید از اولین میهمانان خانه‌ی ما باشید تنگ شده: مهرنوش، سپینود و آراز و صبا، پونه و ...

 

/ 11 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیدو

این که آدم یه جا بشینه و دستش به همه جا برسه واقعا ایده آله! آیا میتونید از همونجا که نشستین به موال هم دسترسی داشته باشین؟ پ.ن: [هورا]

پونه

والا چی بگم جز این که هیجان زده شدم این وقت شبی.... به خاطر کامانتت و این یادداشتت و دیدن اسم خودم کنار اسم دوستانت...من معمولا زیاد خودمو مهم فرض نمی‌کنم...اما انگار جدن اشتباه می‌کنم. آزاده. . . آزاده از ته دلم برات به‌ترین آرزوهارو دارم...حالا اگه صاحب عرش کبریایی راست می‌گه آرزوهای منو برآورده کنه.

سپینود

همین دی شب بود. دی شبی که با آراز مهمان خانه‌ات شدیم. به نظر من خانه‌ی آرامی داری. این آرامش را با هیچ چیز توی دنیا عوض نکن. بعد هم کمی از رنگ‌آمیزی می‌گفتی که ما یک حدس‌هایی بزنیم که خونه-نویی چی بیاریم برات؟!

وهم سبز

مبارکه ! :)) سکوتش خیلی آرامش بخش و خوبه ... ما منتظر نوشته های درخشانی که ار اتاق کار بیرون خواهد امد هستیم :دی

شقایق

بالاخره اوون عروسی اسپورت رو گرفتی!!تبریک تبریک! احیانا جلسه فیلم برگزار نمیکنید؟![چشمک]

اقلیما

سلام سال نو مبارک!!! به نظر خونه ی خیلی راحتی میاد!!![شوخی]کاش منم از اینا داشتم!!! خوش باشی. فعلا بای تا های[گل][خداحافظ]

اقلیما

در ضمن خوشحال می شم به منم سر بزنید فعلا[ماچ]

ماكاروني

في المجموع، شكر خدا، اوضاع به نظر رو به راهه.... گاهي كه اطلاع رساني اينجوري مي كني، كلي خوشحال مي شم.