مانیفستِ الان.

تو بگو روزنگاری یا لحظه‌نگاری یا هرچی، من دوست دارم بگم الان نگاری. می‌دونی؟ آدم وقتی خواهرزاده‌هاش بی‌نوبت و یکی با تعجیل و یکی به موقع ازدواج می‌کند تازه می‌فهمه باس چمدون‌ش رو برداره و آروم آروم سر فرمونو کج کنه سمت میانسالی. نه! زود نیست. مگه همین دیروزها نبود که یک کیف چرمی با عکس مدرسه موش‌ها روی در و قفل فلزی گرفتم دستم و خودم تنهایی راه افتادم رفتم که یعنی: اولین روز مدرسه. همین بیست و دو سال  و خورده‌ای پیش بود و حالا نشستهام اینجا و به مدد همون چند سال و خورده ای دِلَمو خوش کرده‌م که یعنی من هم هستم. کجای کاری مشتی؟ بند زندگی از بند تنبون ننه‌ی مشدی حسن هم شل تره. چشم به هم بزنی بریده رفته. بالا سرت وای‌میسن- یا می‌شینن- زار می‌زنن، حلوا پخش می‌کنن، مدح می خونن به غربت لب تشنگان کربلا و تو فوت می‌شی می‌ری اون دنیا. غر نزن دلم می خواد شقیقه رو بند بزنم به اون بادی که از شکم هیچ سیبیل از بنا گوش دررفته ای، در نرفته. حالا هی بگو تعدیل، هی بگو ارتباط ... چه می‌دونم. حالا این احسان چه وقت زن گرفتن‌ش بود که من بشینم فک کنم مگه همین دیروز نبود که عزیز براش دوچرخه خریده بود با چرخای آبی و واسه من کوچیک بود که نمی‌تونستم سوارش بشم و آی حسودی می‌کردم، آی حسودی می‌کردم. برو بابا دل ت خوشه. نوستالژی کیلو چند؟! نقلِ امروز و دیروز و فردا نیست. نقل یه چیزیه که اینجای آدمو- با دست دارم گلومو نشون می‌دم- می گیره و ول نمی کنه وگرنه این همه آمار و ارقامو نمی‌بستن به ناف بشر که باهاش سرش گول بمالن. بی خود نمی گما. همین تاریخ مگه نیس؟ مگه نساختن که توش رنج بنی بشرو ماکت کنن بذارن تو گنجه واسه مسخره بازی؟  "در نبرد سنگینی که بین نیروهای دو طرف به سال قیف‌علی شاه در گرفت ده‌هزار زن و مرد و کودک کشته شدند."همین. یارو مثلن گیریم مشدی حسن مراغه‌ای به معیت همسر،به خون دل پنجه می زده به دار قالی و دستی هم به رسم‌الخط داشته و جقله‌های محل پیش‌ش مشق می کردن و بعد از ده پونزده سال اجاق کوری و نذر و نیاز و آب دعا و حکیم دوا خدا به‌ش یه دختر می‌ده، یه هفته بعدش قشون می‌ریزن تو شهر و یه غول تشنی از لشکر فلان سپه‌سالار هم میآد خود میرزا و عهد و عیال و طفل معصوم‌شو با هم یه جا زنده زنده می سوزونه، اون وقت تو کتاب تاریخ تو یه نیم خط می نویسن: " در نبرد سنگینی که بین نیروهای دو طرف به سال قیف‌علی شاه در گرفت ده‌هزار زن و مرد و کودک کشته شدند." به همین سادگی مشدی حسن مراغه‌ای و همسر و طفل دردونه و در و همساده می‌رن تو قوطی ِ یه نیمچه‌خط و والسلام. دور شدم، روده درازی واسه خاطر اینه که بدونی دلم از زن گرفتن اون طفلک نگرفته، آروغ نوستال‍ژیک هم نیست، عمر هم که نصیب قسمتش گذرانه، موندم تو بی ناموسی ِ این تاریخ و آمار و ارقام. چطور می‌شه میلیون سال زمان و میلیارد میلیارد آدمو کرد تو قوطی و درشو بست و گذاشت کنار واسه روز مبادا. از خدا که پنهون نیس، بذار از تو هم پنهون نباشه که لرز برم داشته دمِ سی سالگی که چه گلی به سر خودم و تو و اون بقیه زدم که حالا واسه کنسرو شدن همچین قال می‌کنم. رها کنیم، فعلن که نقل این روزهای ما غلمبگی ایده‌هاست و یقین یکی یکی می‌ماسن و از دهن می‌افتن، بعد دوباره می‌شینیم مث بچه آدم سر زندگی‌مون.

به اضافه: این "تو"مخاطب در بندبالا اصولن هیچ کس نیست، یا اینکه می‌تواند هرکسی باشد، گفتم حالا که قراره از هر دری سخنی، بذار یه "تو" هم بچپونیم توش بلکه هضم شه.

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قندعلی

نمیخوام بگم چکار کن ولی این دو راه رو پیش پای شما میزارم: 1. یکی دو سه چندتا سفره ی ابلفضل پیدا کن و برو. 2.به شرام هم کمی فکر کن :)

دنیا

گاهی که بر می گردم و مرور می کنم ترس ورم می داره! کی اینهمه گذشته؟ چرا من هیچی نفهمیدم؟

سپینود

همینه یعنی که اینه... یه هو هیچ خبری نداری از یه رفیق تازه یافته هی می‌ری به روزگاری که سال هزارو سیصد و کوفت بوده و اون ته یه گوشه نشسته بود زیادم دل خوشی ارت نداشته و اینا بعد کات به یه هوای تقریبن گرم و شرجی بالای یه بستنی‌فروشی نشستین ئ تا فیها‌خالدون‌تونو برا هم می‌گین بعد می‌بینی ای دل غافل چه غافل بودی ای دل و بعدش می‌بینی چه عمرا زود می‌گذره و بعد هم... نبودین یه مدتی تموم روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها پی‌گیرتون بودن و اینا و ما هی نگروون شدیم. ما که کاری جز نگروونی نداریم. ملت منفی‌باف و اینا... حالا خوبه به عروسی بودین. همیشه به عروسی فکر دل ما رو هم بکنین یه وخت دیدین اجل اومد و ما رو سوار بر ابرای آبی آسمون کرد! اینو گفتم که بلکی افاقه کنه!

پونه

خب حالا من بی‌ربط به مطلبت می‌نویسم بلکه یه شوکی بهت وارد بشه جواب منو بدی. آخه دختر خوب تو چرا نه تلفن جواب می‌دی/ نه کامنت/ نه ایمیل؟ خب آخه این امانتی تو مونده دست من که همین‌طور

کتایون

من فکر کنم آدم اصولن فاصله سنیش با خواهرش زیاده و در ضمن خواهرش هم زود ازدواج کرده و بچه دار شده [نیشخند] . دومن همیشه اینکه مخاطب بتواند هر کسی باشد را دوست دارم چون احساس می کنم میتوانم توی چشم های گوینده نگاه کنم و احساس کنم با من سخن می گوید [لبخند] سومن در هر صورت از قدیم گفتن یه وری میره تو کوزه! حالا تو بگو قوطی ! چه فرقی می کنه

273k

آقا من حسودیم شد حواسم پرت شد همون پست قبل تری ها کامنتیدم!! منم یه کم پز بدم: حقوق اندر تهران!! حالا مهم نیست چه رتبه یی آقا که اصن دانشگاهشم مهم نیس! مهم حقوق اندر تهرانه!

مجيد

خيلي با نوشته هاتون حال كردم/به خصوص نمايشتامه/بيشتر سر مي زنم/موفق باشيد/

کیدو

حکما همینطوره.. یعنی باس همینطور باشه که می گی...

عاطفه

یه زمانی فکر میکردم وقتی بیست سالم بشه یعنی خیلی بزرگم و سی سالگی یعنی آخر همه چیز و چهل سالگی و بعد آن کهن سالی و مردن! الان که به سی نردیک میشم و نوز به نصف خواسته هام هم نرسیدم و هنوز هم احساس بچکی میکنم میبینم کههمه محاسباتم اشتباه بوده!

مانی

عزیزم , مگه هنوز به این نتیجه نرسیدی که هر اتفاقی که می افته مهم نیست. دور و بر ما پر از اسباب بازیه. فقط نوعش فرق میکنه. یه نگاهی به GAME THEOY بنداز.