نبی چاخان- یک.

 

 

 

توی جمع علما نشسته بودیم. میثم تعریف می‌کرد که اون قدیما باباش یه رفیقی داشته تو محل به اسم "نبی چاخان". یه بار داشتن گل کوچیک بازی می‌کردن نبی چاخان داور بوده، گفته من ساعت ندارم و ساعت یکی رو قرض گرفته. پنج دقیقه مونده به ته بازی به یه بهونه‌ای فِلِنگو می‌بنده. بعد پاپی‌ش می‌شن، می‌رن دم خونه‌ش و نبی انکار می‌کنه. دست آخر کت‌شو از تن‌ش در می‌آرن تو جیب میباشو می‌گردن جای ساعت یه نامه پیدا می‌کنن به خط فارسی با این مضمون: " نبی‌جان سلام. آمدیم تشریف نداشتی. اگه اومدی برزیل حتما یه سر به ما بزن. قربانت: پله".

 

/ 12 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زوربا

با همفری بوگارت موافقم... ما یه همکار ابادانی داشتیم که ده نفر!!! رو همزمان از غرق شد نجات داده بود... با ژیان هم 170 تا میرفت و الی ماشاالله.... با سلام

...

به جای این مسخره بازیها یه سر به اینجا بزن تا آدم بشی: http://u313.blogfa.com/

یرقان

تو هنوز زنده ای دختر؟ نوشته هات توی گلوی گوگل ریدرم گیر کرده بود یک هو بیرون ریخت کلی شاد شدم از خوندن نوشته هات و البته کمی تا قسمتی غمگین. از اون مداد سیاه چه خبر؟ هنوز توی بلاد روسیه سیر میکنه؟ یرقان فیلتره اما اگر گوگل ریدر داری یا فیلترشکن به ما هم سر بزن. اونجا هنوز یک دودی از آشپزخونه وبلاگ بالا میره

فــَرا

اين آبادانيها خيلي لاف مي زنن ... من يه همكاري داشتم مي گفت قهرمان شناست تو فلان مسابقه شركت كرده و چند تا مدال طلا داره بعداً معلوم شد فقط تو رود كارون آب تني مي كرده

یابو

این یارو حتما اگه ساعت رو هم توی جیبش پیدا می کردن میگفت پله سوغاتی از برزیل برام فرستاده

ماه

سلام آزاده جون یه سر به وبلاگ من بزنی خوشحال میشم :-) غریبه نیستم!!

ماه

یادم رفت آدرس وبلاگو بدم ! www.faskh.persianblog.ir

هانیبال

این بابا خیلی کارش درست بوده! هنوز اندر کف حرکت محیر العقول اش هستم! [تایید]

کامیار

سلام. از اینکه می بینم بعد از 6 سال هنوز وبلاگت رو زنده نگهداشتی و می نویسی خیلی خوشحال شدم. بعد از 6 سال برگشتم و فکر کنم که وبلاگ من نیاز به یه گردگیری که نه یه خونه تکونی درست حسابی داره. در مورد این مطلبی که نوشتی در باره ی نبی چاخان جالبه که بابای من هم وقتی از دوره دانشجویی اش تعریف میکنه (مربوط به 40 سال پیش) یکی از خاطره هاش مربوط به نبی چاخانه که اتفاقا اونم در مورد فوتباله : می گه یه استاد داشتن که خیلی خالی بند بوده و هی از خودش در مورد فوتبال تعریف خالی بندی می کرده بابام اینا تصمیم می گیرن یه شخصیت درست کنن به اسم نبی و از اون به بعد هر چی استاده می گفته اینا می گفتن که نبی می تونه بهتر از این انجام بده !! مثلا یه بار استاد می گه یه شوت زده که توپ به اندازه 4 تا زمین فوتبال از اونجا دور شده !! بابام اینا می گن این که چیزی نیست نبی یه بار هوایی توپ رو شوت کرد رفت یه چایی خورد اومد توپه هنوز برنگشته بود زمین !!!!!! خلاصه به کمک نبی از خالی بندی های استاده خلاص میشن ! در ضمن اسم برادر من میثم هستش !!!!!!!!!!!!!! الان خارج از کشوره و داره مهندسی می خونه ! اگه این همون میثم باشه ! دنیا خیلی خیلی کوچ