وصیت

هرچقدر پلک می‌زنم باز هم همان قامت خدنگ و صورتِ اناری شماست که هوار می‌شود توی چشم‌هام و مغزم یکهو  از محاسبه باز می‌ایستد. چیزی برای گفتن باقی‌نمی ماند اینجور وقت‌ها. چشم‌هایم را مدتی باید می‌فرستادم مرخصی، یا مغزم را، یا نمی‌دانم کدام عضو را که اینقدر تصویر شما را واضح و راست قامت یادم نیاورد و چند شب، یا شاید شبها آسوده بخوابم. راستش را بخواهید همانقدر که شما را دوست می‌دارم، تنبلم. دلم می‌خواهد مثل قبل‌ترها پلک که روی پلک می‌گذارم بلادرنگ خواب یله شود روی چشم‌هام و خاطر‌ آسوده بخوابم، اما چه فایده، این رویا –شاید کابوس –ملک طلق خاطر شماست در وجود ناچیز بنده و قصد دست برداشتن از سر ِ شبها و روزها را ندارد. یقین دارم اینقدر عاشقتان هستم که تاب نیاورم و نتوانم تحمل کنم، یک روز همان کارد آشپزخانه را که با آن برایتان نارنج پوست گرفتم بر‌می‌دارم و فرو می‌کنم سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام که تمام شود این رویا یا کابوس یا هرچه که هست. می‌دانم، می‌دانم گفته‌ام که دوستتان دارم، درست! منتها همانقدر که اندازه ی دوست داشتنتان تنبلم، دوبرابر یا حتا بیشترش می‌ترسم. فکر اینکه یک روز یک جفت از همان گوشوارهای مسی که عکس سیب قرمز با برگهای سبز داشت و آنجا پشت همان ویترین ِ بدل فروشی- مثلن آنتیک فروشی- ِ خیابان منوچهری از اسفند گذشته جا خوش کرده، بخرم و بیاورم برایتان که یعنی به پیشکش و سپاس ِ آن همه رویا که هر شب صدقه سرِ شما هوار شد سرم و شما کادو را بگیرید و سرسری تشکری کنید و بگویید با همین الدنگ ِ مخمور ِ فعلیتان می‌خواهید سر کنید و رو برگردانید و حتا تعارفم نکنید که بفرمایید تو مثلن، خیلی بیشتر از آن دوست داشتن و تنبلی آزارم می‌دهد. حالا به همین وقت می‌گویم یک روز اگر خواستید دست دلتان را از آن بنگی ِ بی‌دست و پا بردارید و دلتان هوای همان گوشوارها را کرد، وجه‌ش را پرداخته‌ام و مانده پیش فروشنده به امانت. نشانی‌تان را دقیق گفته‌ام به‌اش؛ که چشمانی دارید آنقدر آبی که ماهی ها دَرَش شنا که نه پرواز می‌کنند. فروشنده یک جوری انگار که شناخته باشد خندید و اسکناس را پس داد و گفت هر وقت آمد می دهم به‌اش. گفتم که، اگر خواستید همانجاست، بروید بگویید یحیا مرا فرستاد. هم او که شب سی و یکم ِ شهریور ِ هزار و سیصد و هشتاد و چهار سنگینی پاییز را تاب نیاورد و رفت.

 

پاییز 84- بازنویسی همین الان.

/ 10 نظر / 13 بازدید
پانته آ

معرکه بود دختر. دلمان گير کرد پيش آن گوشوارها، با آن طرح نميدانم سيب و برگ، و آن چشمهای آبی، و يحيی، آنقدر زنده که انگار هيچ وقت نمرده است.

گیتی

این اسم یحیی برای من هم یک جورهایی است،نمی دانم بگویم چه جورهایی...ولی یادداشت هایی دارم که یحیی درش گیر است. ولی این سنگینی پائیز خیلی حال داد.مرسی!

گمشده

گوشواره ها چشمهای آبی آسمانی اون یحیی بیچاره اسیر که با خیال دختره زندگی می کنه همه بهم می یامدند... آدم یاد دهه های گذشته می یفته بذار ببینم فردین الکلی نمی دونم شاید...تو چرا به وبلاگ من سر نمی زنی [قهر]

پونه

ببین این که نوشته‌ای...خب داستان است دیگر. ما هم که داستان بخوانیم ویرمان می‌گیرد. . . خب حالا من یک چیز درست و حسابی این‌جا خوانده‌ام که نمی‌توانم همین‌طور از سرش بگذرم اما خیال می‌کنم شاید تو حوصله‌اش را نداشته باشی پس فقط می‌گویم تصاویری که ساخته‌ای خیلی دل‌نشین است....آن صورت اناری که گفته‌ای خیلی معرکه است.....بیا دلت را راضی کن و بزن تو خط داستان! می‌ترسم دیر شود و مثل من پشیمان شوی‌ها.

دختر بابایی

سلامممممممممم:) چقدر دلم تنگ شده بود برای این همه جمله پشت سر هم که یه نفس بخونمشون که نمیشه یکیشو خوند و بعدیشو نخوند که انگار به هم وصلن گاهی بهت حسودیم میشه.. گفته بودم بهت؟

کیدو

می دانید یحیی یا ژواکیم یا ژواخیم من به شما افتخار می کنم....[عینک]

نیما

ببین من هرجور که حساب می کنم می بینم دلم برای اون قالب قبلیت تنگ شده. حالا چی کار کنم؟ راستش از روز اولم از این یکی دل خوشی نداشتم.

ماکارونی

ما خیلی پیشتر از این ها به شما گفته بودیم که حسودیمان می شود به شما؛ بابت همین متن ها بود.