که آرزوی دور دست تحرک/ در ديدگان کاغذيش آب می شود

افسرده‌ام. شب‌ها سریع روز می‌شن وُ دیر می گذرن روزها. امروز فکر می‌کنم به اینکه: چندوقته لگدپرونی نمی‌کنم. نشستم این کنار و دستمو دراز کردم و آیند و روند آدما و اتفاقاشونو نگاه می‌کنم. کمتر چیزی خوشحالم می‌کنه، انقدر که پس زمینه‌ی هر اتفاقی خنثا و خاکستریه.

یکی از بستگان قصد داره یه خونه‌ به‌مون بده که بریم توش زندگی کنیم. انقد همه‌چیز کِش میاد که نشاطی که از یه اتفاق خوب تو آدم بوجود میاد رو از دست می‌دم. شاید اتفاق افاقه‌ی احوال و اخلاق گُهی‌مو نمی‌کنه، چه می‌دونم، شاید حادثه باید ...

پ.ن: خاک تو سرت الدورادور بس که دوری.

 

 

 

 

/ 27 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
horizon

واسه بالايی ! : کـــات خودتی !!!!

بهار

لين جمله اخرت شاهکار بود يه چيزی بود که ادم می خواست بزنه زير گريه

مهرنوش

حالا بمن چه که می خواد پابليک شه يا می خواد پابليش شه .من دلم برات تنگ شده و هوس کردم يه دل سير باهات بچتم .چرا گم شدی بچه جون ؟؟

بهار

امشب اومدم تو وبلاگت که بازم جمله خاک تو سرت الدورادو بس که دوری را دوباره بخونم تکونم داده

بهار

تيتراژ پايانی نداره چون کيسه را که ازسر بردارند يه چهره در هم رفته است که به علت خشونت زياد پخش نمی شه

horizon

ببخشيد داستان کسی که يهويی دوباره خواست بنويسه رو ندارين ؟

کيدو

خيلی دردناکه! پی نوشت: انشالله که شما رو به زودی ببينيم خواهر. پينوشت۲: ديگه الکی اون بالا رو غير فعال کردی! ملت (از جمله حقير) همه اومدن اين پايين نظر گذاشتن.

علی

؛نگار؛ غیر پابلیک به چه درد میخوره؟

سنا

بعد قرنی من اومدم ...ای بابا .....خوبی؟