۱۳۸۳/۱٢/٧
تکرار نخواهم شد!

آرمانگرا هستم، و می خوام همينطور بمونم، حتی اگه لازم باشه هر روز، هر لحظه، هر ثانيه تمام زندگيمو وسط ترازوی سرنوشت بندازم... زندگی با همه ی پوچی ها و دهشتهاش هنوز زيباست و زيباتر ميتونست باشه؛ اگه سستی و حقارت، ته تَمّه ی وجود آدما رو پُر نميکرد.هنوز مردّدم که بگم رسم خوشاينديست!...

هنوز تو عمق حافظه ی من يه آدم هفت ساله زندگی ميکنه، که زندگی براش يه کارزار سخته، تماميتشو انداخته اون وسط و ميجنگه و هنوز اين عادت کودکی همراهشه که به زبون بياره هرچی که تو دلشه! ...ميدونی؟ من هنوز هفت سالمه، آخه من ۱۹ ساله به دنيا اومدم! روزی که به دنيا اومدم يه بلوز آبی تنم بود و روبروی يه آدم تکرار نشدنی نشسته بودم که ميخواست برام آينه باشه...اما يه روز اونم انداختم دور،چون ميخواست موجوديتمو از من بگيره.

برغم همه ی خاکستريها و هوای عفن و ساکنی که دورمو فرا گرفته ميخوام،وضوح و جديت و پاکی بيشتری داشته باشم. واقعيتها مال شما، من ميخوام جيبمو از حقيقت پر کنم.ميخوام هنوز «من» باشم.تو همين مرداب نفس بکشم و قد بکشم.به سيم آخر بزنم،و چه ميدونم؟! شايد هم يکی مونده به آخر! چه پذيرفته بشم و چه نشم! همين!

................................................................................................................

راستی‌ رفيق: چه فرق ميکنه آبی باشه يا قرمز؟! مهم اينه که پاستوريزه باشه!

+ نوشته شده در ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي