۱۳۸۳/۱۱/۱٩
نگو بزرگ شدم، نگو... که سخته!

بالاخره اين ۶اِه چسبيد به اين ۲اِه ! شد ۲۶...خوشحالم که هنوز اون ۲ سرجاشه!...با همه ی ادعايی که ميکنم، اعتراف ميکنم از بودن ۲اِه خوشحالم!

هنوز همون دختربچه ی ۵...۶ ساله ی گوشه گير و خجالتی رو می بينم! با همون موهای کوتاه لخت که مريض بود و دائم از اين مطب دکتر به اون بيمارستان جابجا می شد.وقتی تو بازی با بچه ها دعوامون می شد همه بهم ميگفتن: اسکلت آزمايشگاهی! همون دختر بچه و به همون اندازه خيالباف... خيالاتی بودم! اندازشم بی نهايت بود. ولی هيچ وقت خودمو تو خيالاتم اينجوری تصور نمی کردم!...کودکی من: سرشار از خيال و رنگ و انزواهای شيرين ...  با دوستانی که تعدادشون به تعداد انگشتای دست هم نمی رسيد!....الان: باز هم سرشار از خيال و رنگ، اما دلم واسه اون گوشه گيريا تنگه!.... و دوستانی که تعدادشون از انگشتای دست فرا تر رفته...در ضمن ديگه اسکلت آزمايشگاهی نيستم!

امروز فکر کردم چه خوبه روز تولد آدم برف بياد...  

+ نوشته شده در ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي