۱۳۸۳/٩/٥
 

فريادی و ديگر هيچ. چرا که اميد آنچنان توانا نيست، که پا بر سر يأس بتواند نهاد.

از ديد خانواده يه ايده آليست ساده لوح هستی که توانايی چرتکه انداختن روی ارزش آدما و رفتارشون رو نداره.از ديد فاميل يه دختر سرکش لاابالی هستی که عرضه نداشته تو بيست سالگی يه آقا مهندس ژيگول سامسونت به دست رو تور کنه و روزاشو پای سينک ظرفشويی و تلفن کردن به زری وپری بگذرونه و خوشبخت بشه! از ديد بعضی دوستات يه بی خيال بيغمی که هرچی ميزنن پس کله ش، زير سيبيلی رد ميکنه و به روی خودش نمياره. از ديد بعضی ديگه از دوستات يه آدم قوی و محکمی که می تونه جفت پا از رو دست اندازای زندگی بپره و بهشون پوزخند بزنه!(زهی خيال خام و...).از ديد استاد نقاشی يه استعداد هستی که به خودش زحمت يادگرفتن ۴تا تکنيک ساده رو نميده تا بتونه به جای اين خط خطی ها چندتا کار درست حسابی ارائه بده! از ديد همسايه ی برادرت اينا فقط يه خواهرشوهر هستی که گاهی اون طرفا پيدات ميشه و تو خيابون يا هر جای ديگه که باشه، برات فرقی نميکنه و خودتو پرت ميکنی تو بغل داداشت و خودتو براش لوس ميکنی! از ديد همسايه ی خواهرت که اصفهان زندگی ميکنه تو يه دختر ۲۶ ساله  هستی که به نظرش خيلی به پسر اون فاميلشون که تهران درس ميخونده ميای و بايد هرجوری هست رو پيشنهاد احمقانه ش فکر کنی! از ديد عمله هايی که هر روز وقتی از تاکسی يا اتوبوس پياده ميشی، يه موتور لذت متحرکی که به خودشون اجازه ميدن هر مزخرفی رو به اسم متلک به خوردت بدن و وقتی از کنارشون رد ميشی از اصل اصطکاک استفاده کنن! از ديد خدا يه بنده ی گيج و مبهوتی که نميتونه موقعيتشو تو دنيايی که زندگی ميکنه تشخيص بده!...

از ديد همه، يه چيزی هستی! اما وقتی خودتو تو آينه نگاه ميکنی می بينی يه «هيچ» هستی که احساس ميکنه سستی زمينی که زير پاهاشه بدجوری آزارش ميده. که حتی گاهی تو فضايی که اسمشو گذاشتن زندگی واسه يه نفس کشيدن نسيه هم بايد زحمت بکشه. که با همه زحمتی که واسه فرديتش کشيده‌،‌همه ی اون رياضتها واسه استقلال و روی پای خودش ايستادن، همه ی زحمتی که واسه پيدا کردن يه درک متفاوت از زندگی کشيده،قد يه دونه ارزن هم واسه هيچکس ارزش نداره! که هر احمق خاله زنکی دلش می خواد براش لقمه بگيره!...دلم می خواست چشمامو رو خيلی چيزا می بستم! حيف که نمی تونم. نه ديگه توانشو دارم نه اونقدر فراموشکارم که بتونم راحت عکس العملهای کند و سريع بقيه رو از ياد ببرم!...

فقط و فقط يه مکالمه ی تلفنی ۴ دقيقه ای ميتونه هيچ بودن همه ی تلاشاتو به رخت بکشه!...«چه بايد کرد؟ اگر در کسوت من شور و حالی نيست، اگر ما را پشيزی هم نمی گيرند، ... هلا ای عابر ولگرد..! چه بايد کرد؟...» فقط ميدونم واسه اينجور وقتا گريه خيلی کوچيکه .

دلم خيلی گرفته! همين!

+ نوشته شده در ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي