۱۳۸۳/۸/٢٠
آتشی را که در ‌آن زيسته ای سرد مکن،با غمش سخت بمان...

ناخنمو می کشم رو شيشه ی اتوبوس و شيشه جيغ می کشه، زنی که کنارم نشسته چندشش ميشه،...هوا تاريکه، خيلی تاريک. با وجود اينکه ابر وباد و مه و خورشيد و فلک در کارند، من اما دلم گرفته،هوا هم که يه جورايی قاطی کرده، صبح که از خونه زدم بيرون بهار بود،وقتی رسيدم تابستون شد،نزديک ظهر زمستون شدم و حالا؛ بالاخره پاييز شد! ...دوباره خواستم ناخنمو بکشم رو شيشه که ديدم يه جفت چشم سياه از تو شيشه زل زده بهم!دخترک از تو شيشه نگاهم ميکنه و عجيب زيباست! دلم نمياد تصويرشو با ناخنم خراش بدم و رهاش می کنم تا تصويرش تو شيشه گم بشه يا شايدم من يه جای ديگه...کاش اتوبوس يا همينجا توقف می کرد يا تا ابديت ميرفت! فکر ميکنم به اينکه چند وقته کلاغ نديدم.عجيبه نه؟! من دلم برای کلاغها تنگ ميشه اما واسه ی ...اصلاْ دلم تنگ شده اما نمی دونم واسه کی يا چی يا کجا!! ...احسان قول داده منو ببره قهوه خونه تو ميدون امام حسين،همونجايی که عمله ها توش صبحونه می خورن و رو شيشه ش نوشته: صبحانه،عصرانه و رو ديوارش هم تمثال حضرت علی چسبوندن،از همونا که ريش ستاری داره و خط چشم کشيده! و زيبايی باسمه ای و معصومانه ش آدمو مومن ميکنه!ياد اون نوشته ی همکارم می افتم که «هر کسی برای خودش يه هلن تاکر داره» و...همه ی اينا رو با خودم تکرار ميکنم تا از ياد ببرم که چقدر از اون گودی ورودی خونه پلاک۱۳۹ بدم مياد.از اون تصوير کثيفی که هيچ وقت از ذهنم پاک نميشه.از اون روز، از گودی ورودی    خونه ی پلاک ۱۳۹ و گودی های تمام ورودی ها بدم مياد! تاريکی هميشه هم سرپوش خوبی برای ايجاد حجاب بين يه لذت جويی خيابونی و رهگذاری کوچه نيست!...کاش جای من بودی تا می فهميدی؛خيلی سخته که وقتی از خسته ترين روز، که تو امتداد تاريک يه کوچه داری به خلوت يه خونه ۳نفره پناه می بری،ديدن اون منظره چندش آور،خستگی همه ی دنيا رو به خستگی روزمرّ ه ت اضافه می کنه.... خوب حالا ديگه نه تصويراون دختر هست نه اون زن که چندشش ميشد، قسمت خواهران فقط متعلق به منه. ديگه با خيال راحت ناخنمو می کشم به شيشه و آروم گريه می کنم! شيشه باز جيغ می کشه و من...کاش منم رها می رفتم يه جا جيغ میکشيدم ؛بنفش، نارنجي، قرمز... کاش وقتی مير سيدم خونه تلفن ميکردی و برام ميخوندی که:   

 « دفترهاي ِ سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ي ِ عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوال‌دوزي...» و منم برات بگم: «پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست /قيل و قال زغن وبانگ شباهنگ يکيست»...نه انتظار بيخوديه! ميدونم نميشه پس چرا الکی دلخوش کنم؟!

...از امتداد تاريک کوچه گذشتم و سعی کردم ازگودی ورودی پلاک ۱۳۹ بی تفاوت بگذرم...يادم باشه فردا صبح که ميرم سرکار، قبل از اينکه به اون پيرمرده گدا سيگار بدم ، قبلش توی راه حتماْ کلاغ ببينم!

*******************************************************

اينجا هم وبلاگ آقای رييسمه! (ميگه از لفظ رييس بدش مياد،خوب من که بدم نمياد!!! )بخونين! اين تنهای رييس با فرهنگ و با احساسيه که تو کل دوره ی شغليم ديدم! تو وبلاگش يه چاه کنده تا توش فرياد بکشه!

+ نوشته شده در ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي