۱۳۸۳/٥/۳
 

مث یه تیکه بافتنی شدم که یه سر کلاف بافته شده مو میگیرن و میکشن و آروم آروم میشکافه!و من آخر سر تبدیل به یه تیکه نخ دراز کاموایی میشم. از اینجا تا ...؟ نه نمیخوام تا داشته باشه! بینهایت!دوست هم ندارم یکی بیاد دور دستاش بپیچوندم و دستاشو بچرخونه تا من گوله بشم!همینجوری نخ خوبه! یه تیکه نخ دراز!...خیلی از قرقره های نخ و گوله های کاموا خوشم میاد!یه جورایی خام و ساده.همیشه از بکرها و خامها و ساده ها و اولیه ها خوشم می اومده. مواد اولیه! مواد اولیه ی انسانیت چیه؟! کسی میدونه؟! خام یعنی ساده، یعنی پاک، یعنی همونی که وقتی از شکم مامان اومدی بیرون یه دست محکم زد پشتت و نفست دراومد.احساس میکنم لحظه ی تولدم یادمه.هنوز هیچی نبودم!یعنی هیچی بودم!نمیدونم؟!...دوست دارم یه کلاف باز باقی بمونم.از اول تولد تا آخرش!تا اون موقع که چندمتر پارچه میپیچن دور آدم و رهاش میکنن تو اون محفظه ی خاکی!

« تا» دار شد! همیشه این« تا» خودشو یه جوری به آدم تحمیل میکنه!!...فعلاً کار مهمتری از بررسی حرکت مردمک چشمام با نور، تو آینه  و رقصیدن پرسپکتیوهایی که سایه م رو دیوار میسازه ندارم! خودم هستم لطفاً گوله م نکن! با تو هم هستم آخدا!!...کی میتونه بگه سر نخ کجاس؟!

 

 

 

 

                      

 

 

اتاقم داره تبدیل به موزه میشه.

 

+ نوشته شده در ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي