۱۳٩۱/٩/۱۸
فرط

تازه فهمیده‌ام مسیر خانه تا محل کار را می‌شود پیاده هم رفت. ولی به جای رفتن برمی‌گردم. آدمی‌زاده اصولا فراخ است. صبح تا بیایی غلت و واغلت بزنی لای پتو. پایت را از لبیه‌ی پتو بیرون بکشی و به ناخن شست پایت خیره بشوی و بعد زل بزنی به سقف و تلاش کنی از رخت‌خواب بکنی آن‌قدری دیر شده که با تاکسی هم سروقت نرسی. خب این‌ها همه همت می‌خواهد. همت اصولا به صبح علی‌الطلوع هیچ ربطی ندارد. همت مال وقتی‌ست که کمر روز شکسته باشد. پایت را از لبه‌ی پتو فراتر گذاشته باشی. یک لقمه نان و پنیر به خندق بلا هدیه کرده باشی و با سریع‌ترین وسیله‌ی نقلیه و درحد امکان‌ترین‌شان رفته باشی سرکار. کارت را جلو انداخته باشی. بعد که حسابی چشم و مخت را داغان کردی بزنی بیرون. بعد بفهمی که بله، همت هم برای خودش مقوله‌ای‌ست. این می‌شود که پیاده راه می‌افتی و گرسنه و خسته می‌رسی خانه. نکته‌ی مهم و کلید طلایی موفقیت در این مرحله نهفته شده و اگر مثل من جوگیر نباشید تمام همت‌تان را در مسیر خانه خرج نمی‌کنید. ته‌مانده‌اش را می‌گذارید برای وقتی که رسیدید خانه. که آن‌قدری حال داشته باشید یک چیزی بخورید که سرپا بمانید. خب من نکردم. جوا بودم. جاهل بودم و شوق اندام متناسب سراپای وجودم را لبریز کرده بود. اگر می‌فهمیدم حالا از سر شکم‌سیری برایتان بخشی از «پرنده‌ی من» فریبا وفی را می‌نوشتم. اما فعلا مجبورم از فرط گرسنگی بمیرم. و تا برنامه‌ی بعد همه‌ را به دست هم بسپارم. 

+ نوشته شده در ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي