۱۳٩٠/۸/٢۳
و اما حشمتیه

 

حشمتیه آبرودار است. روی سر و تن و بدنش حجاب دارد هرچند نازک. کوچک اما دلباز است طاق و نیم طاق دارد و کف حیاطش پوشیده شده از آجرهای خشتی بیست در بیست که جا به جاش گیاه کوچکی سر بر آورده. زمستان و تابستان دارد و سرد و گرم روزگار چشیده و یاد گرفته بعد سال‌ها و سنگینی برف‌ها و لرزش بادها چطور هنوز سرپا بایستد. برکت اگر از همه‌جا رفته، حتا از آدم‌ها، از این‌جا هنوز نرفته. آدم‌هاش دل دارند این هوا – دو دست را تا منتها الیه طرفین باز کردم – که همه‌چیز تویش جا بشود؛ آدم و گربه و خانه و همسایه و دوست و حتا دشمن. حشمتیه بوی امروز ِ کمی قدیمی‌تر می‌دهد. آدم‌هاش مال ماندن‌اند، مال ریشه کردن و رفاقت آنطور که میم می‌گوید. نیامده‌اند که بروند، آمده‌اند که بمانند، ریشه کنند، هوا اگر موافق بود گل هم بدهند. حشمتیه تاب تحمل هرچه را دارد، حتا تراوشات ذهنی منورالفکری، می‌شود کسی بیاید تکیه بدهد به دیوار، پایش را دراز کند پشت هم چس بنالد، به قاعده‌ی همین روزها، کسی دم نزند، فقط آدم‌ها دست بشوند ستون کنند پشت طرف، خالی نشود یک‌وقت فرو بریزد از تنهایی بی‌کسی بی درکجایی. جا دارد کسی کنج بنشیند دلی دلی فضاپیما سوار بشود توی اوهام خودش شعر نو بنویسد بی‌قاعده، همه هم دوست داشته باشند. حشمتیه مسافر دارد، آدم راه دور دارد، همانقدر که وقت آمدن چشم تری چاووشی بخواند گیرم که شیش و هشت باشد و شهره بخواند: "مسافرم میاد شهرو خبر کن". تنهایی دارد تمام‌قد، اما سایه نمی کند روزهایت را فرو بریزد بس که آدم هاش چراغ‌اند، تو بگو خود آفتاب.

حشمتیه تازه نطفه بسته اما بلوغ ذاتی دارد، کلاف توپی کاموایی‌ست که دارد خرده خرده بافته می‌شود. یکی از زیر می‌اندازد یکی از رو. باقی همه ماییم، تار و پود. بماند و شکافته نشود.

+ نوشته شده در ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي