۱۳٩٠/٦/٢٠
تنهایی بی‌هیاهو

 

... درک من از زندگی، درست کار نمی‌کند

اما همین بهانه‌ها کافی است

همین که حس کنی هنوز به نخ یویو وصلی

همین که ندانی بازیگری یا تماشاچی

...

حافظ موسوی

 

من توی صندلی راحتی فرو رفته‌ام و آفتاب دارد نوک انگشتان پاهایم را سوزن سوزن می‌کند. از آن طرف صدای مرد همسایه می‌آید انگار دارد پشت تلفن با کسی دعوا می‌کند، چهره‌اش را تصور می‌کنم؛ لپ‌هایش را باد می‌کند، سوراخ دماغش گشاد می‌شود، بعد فیسی صدا می‌دهد و گوشی را محکم توی دستش فشار می‌دهد انگار گریبان آن بخت برگشته ی پشت خط باشد. این که می‌گویم دارد پشت تلفن دعوا می‌کند، چون فقط صدای خودش می‌آید که مثلا می‌گوید: "من گه خوردم، به گور پدرم خندیدم که گفتم فلان" بعد برای چند لحظه سکوت می‌شود، یعنی صدای جواب دادن کسی نمی‌آید، تا دوباره مرد شروع کند به صدا دادن. دوست دارم یک چیزی پرت کنم سمت پنجره‌ی خانه‌شان. مثلا این گلدان خالی را که مدت‌هاست آویزان کرده‌ام گَلِ دیوار، بعد مرد سرش را بیرون کند از پنجره من خواهش کنم صدایش را پایین بیاورد و بگذارد آفتاب همین‌طور پاهای مرا سوزن سوزن کند و من فرو بروم توی فکرهای ریز و درشت خودم. و زن توی اسپیکر بخواند "وقتشه وقتشه رفتن وقتشه" اما من هنوز اینجا نشسته باشم و به روال یکنواخت همه‌چیز دور و برم فکر کنم و در ستایش تنهایی بی هیاهو برای خودم زیر لب یک چیزهایی زمزمه کنم. توی ذهنم طرح کوچکی از تغییراتی که قرار است در آینده همین خانه داشته باشم می‌زنم و برای خودم کیف می‌کنم. باید یک نفر یک چیزی نوشته باشد در ستایش تنهایی‌های خوب آدم‌ها. از همینی که الان من دارم. از همانی که آن یک هفته که دوستانم اینجا نبودند داشتم. اگر هم نیست که باید یک نفر بیاید جای این روزهای من بنشیند، نگاه کند به چند هفته قبل خودش و حالا از بودن با خودش کیف کند. باید تمام آدم‌های دیگر و متعلقاتشان را برای چند روز بریزد یک گوشه، دست خودش را بگیرد و ببرد هواخوری. ببرد کنار آن ساختمان‌های قدیمی. آن محله‌ها که دوست دارد. بعد به بطری آب معدنی که دستش گرفته بگوید: ببین، این خانه را می‌بینی، با آن مهتابی فراخ و پنجره‌های قدی؟ حتم داشته باش یک روزی مردی و زنی عصرها اینجا می‌نشسته‌اند، روزنامه‌ای کتابی چیزی دست می‌گرفته‌اند، چیزکی‌ می‌خوردند و به همسایه‌ای که سلانه سلانه داشته سمت خانه‌ی خودش می‌رفته سلامی کرده‌اند و مختصر چاق سلامتی. اینطور نبوده این خیابان پر باشد از قار قار اتوموبیل و دهن آدم سرویس بشود اگر یک پنجره، فقط یک پنجره به خیابان داشته باشد.

یک نفر باید همین چیزی که من می‌گویم را یک جایی گفته باشد. آدم‌ها نباید بگذارند تجربه‌های کوچک منحصر به فردشان فراموش شود. باید بنویسند. باید بنویسند تا بعدا برگردند و خودشان را بخوانند. مثل من، مثل روزی که من از بسیاریِ خیلی چیزها حالم بد بود و می‌خواستم سرم را یک گوشه بگذارم و بمیرم. بعد نشستم خودم را، من آن قدیم‌ها را خواندم. بعد رفتم سراغ  ویرایش من‌ای که داشت آرام آرام برای خودش می‌مرد. دستش را گرفتم و بردم دنیای خوبی که دوستش داشت را گذاشتم جلوی چشم‌هاش و خواست که کلمه‌ها را برگرداند به زندگی‌ش. خواست بماند که امروز زیر آفتاب لم بدهد و آن‌ها را توی ذهنش سبک سنگین کند که بعد بیاید بنویسدشان اینجا.

 

+ نوشته شده در ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي