۱۳٩٠/٦/٥
مسئله

 

یک. با مادرم توی مرکز خرید می‌گردیم. فروشگاه کوچکی هست توی یکی از راهروها که رخت و لباس‌های بچه‌گانه‌ی خوشگلی دارد. مادرم طبق معمول بی‌قرار شده. با حسرت نگاه می‌کند به یک جفت کفش بچگانه که خیلی هم کلاسیک است و البته خیلی هم گران. ذوق‌زده توضیح می‌دهد اگر بچه‌دار شدم؛ برایش یک جفت از " اینها" بخرد. توی ذهنش شروع می‌کند به لیست کردن چیزهای دیگر. یک جوری نگاه‌اش می‌کنم بیچاره می چسبد کف زمین. سعی دارد بفهماند فقط برای کفش و لباسِ کوچک و بامزه دوست ندارد من بچه‌دار شوم و اینکه داشتن بچه ممکن است اولش سخت باشد اما بعدنش خیلی خوب است. . دستش را می‌کشم می‌رویم. ماندن توی این وضعیت نآرامم می‌کند. دماغم تیر می‌کشد و چشم هام نزدیک‌اند به گریه. خودم را نگه می‌دارم. من هیچ وقت نتوانستم منظورم را درست به مادرم بفهمانم. بس که مال دو دنیای دیگریم. با این‌حال سخت دوستش درم. چیزهای زیادی بین ما گذشته. ما حرف‌های ناگفته‌ی زیادی داریم که گمان می‌کنم هیچ‌وقت هم به هم نگوییم با این حال یک چیزی می‌کشدمان سمت همدیگر. رابطه‌‌ی عجیبی است. باید بعدا بیشتر در موردش بنویسم.

دو. دوستم، دوست خیلی نزدیکم می‌خواهد بچه داشته باشد. همسرش نمی‌خواهد. احساس می‌کنم کشمکش درونی دارد. شاید گاهی بی‌طاقتش کرده. شاید می‌تواند یک جوری این را بین خودشان حل کند. آن نگاه عزیزش را وقتی از بچه حرف می‌زند دوست دارم. من حرف زدنمان راجع به خرده جنایت های زن و شوهری‌ که توی زندگی‌های‌مان اتفاق می‌افتد را هم دوست دارم. جنس هم نیستیم شاید اما فکر می‌‌کنم شاید حال مرا هم می‌فهمد. برای همین از کلاس ورزش که برمی‌گردیم، توی خیابان سنایی، راحت پشت ویترین فروشگاههای لباس بچه می‌ایستیم و قربان صدقه‌ی لباس‌هایی می‌رویم که بچه‌هایی که می‌روند توی‌شان خیلی خیلی بامزه و خوشگل می‌شوند.

سه. خواهرزاده‌ام خیلی خیلی زود عاشق شد و ازدواج کرد. از ازدواجش حدود ده سالی می‌گذرد. وقتی ازدواج کرد طبعا من با ازدواجش مخالف بودم که البته احمق هم بودم! بچه‌دار نمی‌شوند و مهم هم نیست مشکل از کجاست، چون امکان به وجود آمدن آن موجودی که می‌تواند برای یک آدم حجم بسیار فراوانی از خوشی بیاورد وجود ندارد و این گاهی بسیار بسیار به هم می‌ریزدش. همه سعی می‌کنند به‌ش بفهمانند که "ای بابا، زیاد هم مهم نیست، بچسب به زندگی‌ات، به خدا مشکلات بچه با خودش بزرگ می‌شه و الخ". درست خلاف توضیحاتی که برای انگیزه‌ی بچه‌دار شدن به من می‌دهند و  قضیه به اینجا که می‌رسد مطمئن می‌شوم آدم با راهنمایی هیچ‌کس نباید بچه‌دار بشود یا نشود!

چهار. دوست نزدیک دیگری دارم که دختر نوجوانی دارد. من رشد کردن این بچه را از وقتی هنوز بالغ نشده بود توی آغوش مادرش دیده‌ام. رابطه‌شان را بسیار دوست دارم. انگار هیچ دیواری بین‌شان نباشد. اگر هم هست شاید خیلی نرم است که یکی‌شان می‌تواند دست دیگری را بگیرد و راحت از لای دیوار رد کند. بعضی لحظات سخت‌شان را هم دیده‌ام. شاید تنها چیزی که مرا برای بچه‌دار‌ شدن آدم‌ها خیلی بیشتر از حد معمول خوشحال می‌کند آرامش بطیء رابطه‌ای‌ست که این  مادر و دختر قاب می‌کنند و جلوی چشم آدم می‌گذارند.

پنج. زن‌های فامیل همسرم تنها زن‌هایی هستند که همیشه در حضور من از بچه‌داشتن نالیده‌اند. استانداردهایشان کلا با آدم‌های دور و بر من فرق دارد. کمال‌گرایی‌شان مرا عصبی می‌کند. از آن مادرهایی هستند که توی سفره‌ی غذا و پول توجیبی و کلا خرج کردن برای بچه سنگ تمام می‌گذارند. بعضی وقت‌ها حتا بیشتر از توان مایه می‌گذارند. ندیده‌ام توی جمع بچه‌هاشان زیاد تحویل‌شان بگیرند. ایراد گرفتن خرد و کلان از سبک زندگی و حتی تکه کلام‌ مادرهاشان اسباب تفریح است. من به تقدس رابطه‌ی مادر فرزندی اعتقاد ندارم، مدل تربیتی‌شان را هم نمی‌پسندم  اما معتقدم آدم باید برای آدمی که تمام وقتش را صرف استاندارد زندگی فرزندش می‌کند احترام قائل باشد.

شش. یک بار توی جلسه‌ی اکران خصوصی فیلم یکی از دوستانم، خانم جوانی بود که او هم فیلم مستندی ساخته بود راجع به همین بچه‌دار شدن یا نشدن. آن فیلم را ندیدم، اما خیلی دوست دارم ببینم. باید ببینم آدم‌های دیگر در مواجهه با این موضوع چه‌طور برخورد کرده‌اند. شاید یکی را پیدا کنم شبیه من. راستش در جامعه‌ی یکدستی مثل مال ما که آدم‌ها فردیت ذوب شده‌شان را حتا توی استدلال‌های همگون بی‌مایه می چپانند –استثنائاتی هم هست – پیدا کردن یکی شبیه خودت شاید خوشحالت نکند اما حداقل آرام می‌کند آدم را. باید با دوستم تماس بگیرم؟

 

اصل ماجرا این بود که این بچه‌دار شدن یا نشدن دارد روح مرا می‌جود بس که از طرفین ماجرا توصیه شده که بشو یا نشو. کلا وقتی آدم‌ها – البته باز هم استثنائاتی هستند – پا سفت کرده‌اند به دلایل خاص خودشان و قدم از  قدم برنمی‌دارند، سخت است برایشان توضیح بدهی مادر شدن پیش‌نیازهای زیادی دارد. آدم باید اول از همه حالش را داشته باشد. برای آدمی که از لحاظ روحی خودش را ماندگار – خارجیش می‌شود اِستِیْبِل -  نمی‌بیند و دائم از وضعی به وضعی بدتر تغییر مکان می‌دهد وارد کردن یک موجود بی‌دفاع به این وضعیت خیلی سخت است. توی فیلم‌های هالیوودی یا اروپایی دیده‌ام زوج هایی که قصد بچه‌دار شدن دارند، آپارتمانشان را با یک خانه‌ی ویلایی؛ از اینها که حتا بَک یارد دارند عوض می‌کنند. توی جهان های غیر از جهان سوم بچه‌ها هنوز حق حیات نرمال دارند. درست مثل بچگی‌های ما. توضیح دادن این‌که توی آپارتمان شصت متری، نرمال زندگی کردن موجودی که می‌خواهد وول بخورد و دنیای جدیدی که توی آن پا گذاشته را کشف کند، دور از ذهن به نظر می‌رسد، شاید دلیل بلند شدن صدای گریه‌‌های عجیب کودک همسایه‌مان هم همین باشد که گاهی طاقت مادرش را هم می‌چسباند به طاق و سرش داد می‌کشد. به هر حال دوست داشتم وقتی با مادرم جلوی ویترین لباس فروشی ایستاده بودیم و دستش را کشیدم و بردم توضیح می‌دادم من هنوز آدم متعادلی که می‌تواند موجود زنده‌ای در حد و قواره‌ی آن یک جفت کفش کوچولو تولید کند نیستم. یعنی گذشته و امروزم مرا به جایی رسانده که توان فداکاری برای یک موجود اضافه‌ی دیگر کاملا از من سلب شده. قهرمان آرمان‌های میکروسکپی بودن همین اش بد است. آنقدر برای نیازهای مبتذل و روزمره زور می‌زنی که حال و حوصله برای نیازهای زیبایت باقی نمی‌ماند. وگرنه شاید توی همین آپارتمان شصت متری هم شاید می‌شد موجودی وجود داشته باشد که آدم از بی‌اندازه ظریف و کوچک بودن انگشت‌هاش حیرت کند. مگرنه اینکه بچه را محبت بزرگ می‌کند نه متراژ خانه؟

 

+ نوشته شده در ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي