۱۳۸٩/٢/٢٦
 

خونه‌ی نو آفتاب داره. تراس هم. می‌شه تو رخوت بعد از ظهرای اردیبهشتی ولو بشی توی تراس و بذاری آفتاب بچسبوندت به زمین و سرتو تو زاویه‌ای بذاری که هم خنکای سایه باشه و هم بشه از لای پارچه‌ای که جهت حجاب انداختی روی نرده، مردم و خیابون رو دید بزنی. یه لیوان آب‌میوه‌ی خنک یا دلستر هم باشه که دیگه عیش‌ت تکمیله. اتوبان نزدیک خونه‌ی ماست. از اینجا یه جوری دیده می‌شه که انگار ماشینا از اون بالا سُر می‌خورن میان پایین. یه پارک هم اون طرف اتوبانه که اخوی محترم و عهد و عیال میان اون‌جا واسه خاطر بازی بچه‌ و احیانن تنفس بهاری. بعد من حال داشته باشم به‌شون می‌پیوندم و نداشته باشم ختم می‌شه به بای بای کردن از توی تراس یا پشت پنجره با جماعت. ایضن ضیافت توت خوران هم این روزها توی پارک برپاست. نشون به اون نشون که همین عصر دیروز در معیت برادر محترم و خانواده از درختای توت همون بوستان آویزون بودیم و دریغ که زودتر از ما توت‌های رسیده رو ورچیده بودن. خلاصه که تراس موهبت عظیمیه. مخصوصن که رو به روی شما ساختمونی نباشه و چشم اندازش کش بیاد تا اون سر خیابون. بعد از انجام آداب تراس نشینی هم که از همون‌جا هیکل مصیبت‌ رو منتقل می‌کنی روی تخت و چرت عصرانه. خلاصه کنم که اردیبهشت امسال بد‌جوری چسب شده. منتها اندوه عمیق بی‌بهانه‌ای هنوز داره همه هیکل‌مو جارو می‌کنه. کسی هم نمی‌دونه چرا، حتا خودم.

+ نوشته شده در ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي