۱۳۸٩/٢/۸
نبی چاخان- یک.

 

 

 

توی جمع علما نشسته بودیم. میثم تعریف می‌کرد که اون قدیما باباش یه رفیقی داشته تو محل به اسم "نبی چاخان". یه بار داشتن گل کوچیک بازی می‌کردن نبی چاخان داور بوده، گفته من ساعت ندارم و ساعت یکی رو قرض گرفته. پنج دقیقه مونده به ته بازی به یه بهونه‌ای فِلِنگو می‌بنده. بعد پاپی‌ش می‌شن، می‌رن دم خونه‌ش و نبی انکار می‌کنه. دست آخر کت‌شو از تن‌ش در می‌آرن تو جیب میباشو می‌گردن جای ساعت یه نامه پیدا می‌کنن به خط فارسی با این مضمون: " نبی‌جان سلام. آمدیم تشریف نداشتی. اگه اومدی برزیل حتما یه سر به ما بزن. قربانت: پله".

 

+ نوشته شده در ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي