۱۳۸۸/۱٢/۱٩
 

مرگ در ونیز ویسکونتی رو دیدم امروز. فیلم‌ش داغون بود. از یه جاهایی‌ش چند ثانیه به ثانیه مکث می‌کرد بعد دوباره راه می‌افتاد. ولی حوصله کردم دیدم. نمی‌دونم چرا "ون اشنباخ" منو یاد ساسان انداخت. بعدش یه چی انداختم تو خندق بلا و راه افتادم رفتم بیرون. توی فلکه سوار یه پراید نقره‌ای شدم. یه یارو هم صندلی جلو نشسته بود هی حرف می‌زد. پنجاه ساله می‌زد. موهاش کوتاه بود. انگار با موزر زده باشه. ریزه میزه بود. اول‌ش فقط با راننده حرف می‌زد بعد دامنه‌ی مخاطبین رو به من هم گسترش داد. می‌گفت جاده‌ی کن سولقون رو فلان سال من ساختم. بعد می‌گفت می‌رفتن با کارگراش توی یه باغی توت می‌خوردن. بعد هی اینکه کدوم شماره پلاک مال کدوم شهر هست‌ش رو توضیح می‌داد. "هفتاد ونه مال قزوینه، مشهد دوازدهه، ... اصفهان نمی‌دونم چنده؟" من گفتم 13. بعد می‌گفت "من یه دوستی دارم که ترکه. می‌گه که ترکا به کَر می‌گن خَر. لابد به کرج هم می‌گن خَرَج". بعد هی گفت. هی گفت. مهم نبود ما گوش می دیم یا نه، هی گفت. رفت جاه‌ی کن و برگشت و رفت کرمونشاه و بعدش هم خوزستان و ... راننده‌هه رسمن حوصله‌ش از یارو سر رفته بود. خودشو با پخش ماشین درگیر کرد. خیابون دامپزشکی گیر داد به بیمارستان حیوانات. یه سگه پشت در بود نشون می‌داد و توضیح می‌داد می‌گفت این سگا خیلی گرو‌نن. سر دامپزشکی پیاده شد. گفت من می‌رم سمت راست شما می‌رین سمت چپ. با دست‌ش هم نشون می‌داد. بعد دل کند و رفت. برگشتم از شیشه‌ی عقب نگاه کردم داشت برمی‌گشت بالا. انقلاب پیاده شدم. رفتم کافه. نشستم زهرا اومد. آنیتا و محسن اومدن. یه سری آدم دیگه هم اومدن و رفتن. برگشتنی تو ماشین حرف زدم. یاد یارو افتادم. فکر کردم الان داره چی رو واسه‌ی کی توضیح می‌ده؟

+ نوشته شده در ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي