۱۳۸۸/۱٢/۱۸
 

من داشتم توی اون اتاقک نمور درب و داغون برای خودم آروم آروم می‌مردم. یعنی انگار بلدوزر انداخته باشند ته دل‌م و هی زیر و رو می‌شد لاکردار. یک جایی باید تمام آن آشوب را خالی می‌کردم. تا جایی که می‌شد تحمل کرد دویدم و بعد آن کاسه‌ی بلدوزر بود که بالا آمد. به دوستم نگفتم آن گوشه‌ی باغ‌شان را من بالا آوردم. بی‌خیال. حالا میون اون چندهزار متر یه گوشه رو هم من به نام خودم ثبت کنم. برگشتم سمت اتاقک دیدم گربه‌ها می‌چرخن. همین‌جوری بی‌خودی. یکی‌شون رفته بود تو یه لوله‌ی سیمانی زل زده بود به من. محل‌ش نذاشتم. همون نزدیک اتاقک یه سکو بود نشستم روش و بیسکوییت کرم‌دار سق زدم و به روی گربه‌هه هم نیاوردم که می‌بینم‌ش که یعنی بفهمه "گور بابات"؛ من از این آدم مهربونا نیستم که می‌گردن تو کوچه خیابون و با گربه‌ها پیش پیش بازی می‌کنن و راه و بی‌راه به‌ خیک‌شون خوراکی‌ ‌می‌بندن. دوباره رفتم توی اتاقک و بیرون اومدم گربه ها دیگه نبودن. کیف‌مو گرفتم کول‌م و رفتم توی اتاق دوست‌م. دراز کشیدم روی تخت و هی دل‌م می‌خواست یکی پیدا بشه من باهاش دعوا کنم و فحش بدم. دیدم هیشکی نیست، همون‌جا روی تخت رفیق‌م یه کم خوابیدم. با صدای پیکان رفیق‌م بیدار شدم. تازه برگشته بود داشت پارک می‌کرد. اومد تو، یه جفت باند فسقلی خریده بود که با سیم به هم وصل بودن، وصل کرده بود به ام پی تری پلیِر و حال می‌کرد. می‌گفت به پیکان آبی‌‌ش می‌آد. یه ساعت فک زدیم و دوباره رفتیم توی اتاقک، هرچی خرت و پرت مونده بود ریختیم یه جای دیگه. بعد دوباره رفتیم اتاق دوستم. یه عالم حرف زدیم. خوب بود. بعد من از کلمه‌ها خسته شدم. خیلی وقته حوصله‌ی حرف ندارم. حوصله‌ی کلمه ندارم. هیشکی باور نمی‌کنه اما چشم‌م حتا اگه به الفبا بیفته عُق می‌زنم. از دوست‌م خدافظی کردم برگشتم خونه. آشغالایی که از صبح جمع کرده بودم بریزم توی زباله‌دونی سر کوچه رو یادم رفته بود. اَه گندش بگیرن. بوی ماهی گندیده ماشین‌ رو برداشته بود. همه‌ی اتوبان یادگار فاصله‌ی درکه تا خونه‌ رو تخته گاز اومدم. سر کوچه آشغالا رو ریختم توی سطل. سر کوچه بودم، ولی پشیمون شدم، سر فرمون رو کج کردم و رفتم تو ستاری. شیش هفت بار هی رفتم بالا هی اومدم پایین. یه جا رو دیوار یکی از این جملات نغز نوشته بود در باب سبز و بهار و از این حرفا، بعد یکی روشو رنگ سفید کشده بود ولی نوشته خیلی تابلو پیدا بود. بعد من رد شدم و دوباره بالا پایین رفتم بیخودی. دست و پام درد گرفته بود. خسته شدم. برگشتم خونه. روی تخت دراز کشیدم، هنوز بولدوزر کار می‌کرد اما از جام تکون نخوردم. فقط زل زدم به دیوار سیمانی که از پنجره‌ی اتاق خواب پیداست.

 

به اضافه: خط نوشتم که خر کند خنده.

+ نوشته شده در ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي