۱۳۸۸/٦/٢
خواهر داشتن چقدر خوب است ...

خواهرم از اصفهان آمده با دو دخترش. از دیشب یک خوشحالی خوبی مرا گرفته، آن‌قدر که از هیجان دیشب خواب‌م نمی‌برد. خواهرم شیرین صحبت می کند، کسی در وصف‌ش می‌گفت انگار یک چیز خوشمزه ای خورده و مزه‌اش هنوز توی دهانش است که هرچه می‌گوید خوب از کار درمی‌آید. – این را من هم به مهدی در وصف سپینود می‌گویم و چقدر شبیه‌اند به هم.- حالا بعد از نوشتن این، بلند می‌شوم، دوش می‌گیرم و بعد راه می‌افتم سمت خانه‌ی پدری، تا وقتی برسم "مینا" را در آغوش بگیرم و حسابی فشارش بدهم! بعد بنشینیم و با هم کمی احول‌پرسی کنیم، از فلان همسایه‌اش بپرسم و فلان فامیل دور و فلان خیابان و فلان فروشگاه و فلان رودخانه و فلان ... و خلاصه هی حرف بزنیم و تمام چیزهایی که این مدت خریده‌ایم را نشان هم بدهیم و بعد کر کر بخندیم و از این دست ... بعد همین‌جوری خود به خود بحث همین چندماه پیش می‌آید. به خاطر آن روزی که که جلسه‌ای رفته بود و با تک تک آدم‌های آن‌جا بحث‌ش شده بود و صدای‌ش توی تلفن گرفته بود. به خاطر آن اعتمادی که از بچه‌های‌‌ش گرفته شد، به خاطر شادی یک‌ شبه و غم هزار ساله‌ی این روزها، به خاطر نگرانی مادرانه‌ای که برای بچه‌های‌ش دارد، به خاطر تشنگی دانستن‌ش، به خاطر اندوهِ مزمن این چند وقت که یک‌هو نازل شد، به خاطر خوب مادر بودن‌ش، و به خاطر خیلی چیزهای دیگر. می‌دانم این دفعه هزارسال هم بنشینیم و حرف بزنیم تمام نمی‌شود.

 

به اضافه: "سریرا سیلویا و دیگران" بالاخره بعد از چهارسال هاگیر واگیر توی ارشاد چاپ شده. به خاطر خانه نشینی این چند روز هنوز نخریده‌ام. باید بخوانم و بعد حسابی بنویسم، فعلن بسنده به یک تبریک کوچولو تا بعد.

 

+ نوشته شده در ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي