۱۳۸۸/٥/٢٥
رشد طبیعیِ از دست رفته!

جمعه رفته بودیم خانه‌ی‌شان که به زودی اسباب کشی -اثاث کشی- دارند. چندتایی ملافه (ملحفه) و چادرشب برده بودیم برای بستن رختخواب و لباس و ... . حرف توی حرف شد، از اتفاقات اخیر. از یک ظهری که باتوم چندبار محکم به تن‌ش خورده بود و از روز دیگه که داشته با موبایل فیلم می‌گرفته و گرفتن‌ش و موبایل‌شو جلب کردن و دستبند دور مچ دست که البته پلاستیکی بوده! و مچ‌بند روی چشماش. و اینکه انقدر بلبشو بوده که وقتی فرصت رو مناسب دیده از مینی بوس پیاده شده وفلنگ رو بسته. فکر مصلحت اندیشی و هرکی نزدیک‌تر به من عزیزتر هم که دیگه توی خون‌مونه. می خواستم به‌ش بگم نرو، دیگه نرو، بعد فکر کردم که چی؟ وقت خداحافظی خواهرش را بغل می‌کنه و می‌آد که بدرقه‌مون کنه، توی آسانسور هم هنوز تعریف می‌کنه از جریانات ، دم در می‌گم بازم می خوای بری؟ می‌گه: والا من دین‌مو به اندازه صدتا ایرانی ادا کردم، هم باتوم خوردم هم دستگیر شدم، بسه دیگه!

به اضافه: قصد هیچی نداشتم. یک جورایی نگران‌م. نسل قبل از من؛ مثلن پدر مادر خودمو می‌گم، بزرگ نشدن، اصلن بزرگ شده به دنیا اومدن، وقتی پدرم خاطرات اون قحطی کذایی رو تعریف می‌کرد که بعد از جنگ جهانی بوده و اینکه یتیم هم بودند و توی اون روستا چیزی در بساط نداشتند و مادرش دانه‌ی جارو آرد می کرده و نان می پخته، و من یواش یواش اشک می‌ریختم. بعد هم که از نه سالگی کار کرده و جون کنده. یا مادرم ...، نه اینا اصلن بزرگ شده به دنیا اومده بودن که اون همه از من و بقیه خواهر برادرام می خواستن مث خودشون بزرگ باشیم و کودکی ای که توی ما زود تمام شد تا مثلن منِ نوعی توی این سی سال اندازه‌ی هوارسال پیر بشم! حالا می‌بینم این طفلکی ها رو، این شونزده هیفده‌ ساله‌های الان رو. طفلکی ها یک شبه چه بزرگ شدند، داشتن واسه خودشون رپ بازی می‌کردن، مو سشوار می‌کردن، شماره می‌دادن و می‌گرفتن، کورس بازی می‌کردن، چه می دونستن این حرفا چیه. بعد یک‌هو یک شبه این هوا بزرگ شدن. کی قراره آدمای این سرزمین طبیعی رشد کنن؟ یه جوری که دمِ کودکی فقط بازی کنن، وقت نوجوونی همین‌جوری بی خود و بی‌دلیل عاشقی کنن، وقت جوونی بسازن، وقت پیری هم خوش باشن و سفر کنن! کدوم وقت؟

+ نوشته شده در ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي