۱۳۸۸/۱/٢٩
کسی نخواست شبدرِ چارپر بشه، از بد یا خوبِ روزگار فقط شمبلیله شد.

وقتی اون "2"‌ی اول سن‌ت با "3" عوض می‌شه، دیگه می‌فهمی زندگی برای تو هم مث همه با همون شلیک بابات تو رحم مادرت شروع شده که پوکه‌ش هم با بقیه‌ی خلق‌الله چندان فرقی نداشته، همون نمونه‌ی اولیه‌س، گاس‌م چش و چال‌ت یا نهایتن رد انگشت نشونه‌ت با بقیه یه کم فرق کرده باشه. حقیر اعتقاد داره کوپن استعداد و هوش رو هم بین همه به تساوی قسمت کردن، بلکه فرق‌ش تو استعداد تنبلی باشه که یکی شکوفا می‌شه و هزارتا بلکه ده و صد هزار دیگه نه. عجالتن بنده هم بین اون هزار هزارتا دارم دست و پا می‌زنم بلکه تو صف بمونم. اینه که آدم دیگه بچه ریقوی متوهم باقی نمی مونه که آرزوها‌شو تو قالب اِهمّ و تُلُپ استفراق کنه تو سرِ ملّت و هی نسخه بپیچه. همینه اصلن که میل به کافه نشستن و بافتن هم از سرِت می‌پره. از خدای جون داده که پنهون نیس، از شمام نباشه که شاشیدن به دیوار بانک مرکزی و بادکنک ترکوندن تو کلاس و لیچار بارِ گیس سفید و ریش سفید کردن و خودنمایی به سیاقِ آنارشیستای دوزاری هم از اول تو خونِ ما نبود. از همون کوچیک سالی هم همچین کوچولوی ناز مامانی نبودیم که تو اتوبوس و تاکسی لپ‌مونو بکِشن به قاعده‌ی "نازی جوجو" این شد که بزرگ هم شدیم لعبتِ دل‌ربا نشدیم. هدف مَدَف هم از اون اول نکردن تو پاچه‌مون که بزرگ شدیم چیزی بشیم. رفتیم مدرسه و دانشگاه و گاهن چارتا کلاسِ وقت پرکنِ بی‌مصرف و تهِ‌ش هم خانوم دکتر، مهندس و استاد نشدیم. یه وقتی چار خط شعر نوشتیم و تپوندیم این‌ور اون‌ور، که تَرَکه‌مون اگه روشنفکر شدن بتوننتوی محافلِ منورنما، گردنی بکِشن و ستون فقرات راست کنن و افاضات در کنن که ننه‌ی ما هم چارخطی شوت کرده به دنیای سحر انگیزِ ادبیات! دیگه توهمِ اون آدم ایده‌الیستِ آبکی رو هم ندارم که فکر کنه دنیا با چارتا شعارِ تخمی و "آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست" عوض می‌شه. این شکلیه دیگه، دنیا می‌شه خودت و چند میلیارد آدمِ دیگه. زندگی می‌شه خودت و اون یکی و چند نفر آدم نزدیک دیگه که یه خونه‌ی اجاره‌ای چند ده متری احاطه‌ت کرده. تولیدت هم به همین ختم می‌شه. همین چارکلامی که از بی‌حالیِ مفرط وِل می‌کنی توی وبلاگ که بین خداتا نوشته‌ی دیگه گُم می‌شه که بعضِ شما نباشه بعضی‌شون واقعن خُدان!

+ نوشته شده در ۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي