۱۳۸٧/۱٢/٢۱
به تو. به من.

شب
هیمه ای انباشته
«من» خواب شعله می بیند
حادثه می وزد از افق
در آستانه ی احتراق

حالا که آب نه،
آتش گذشته از سر ِ ثانیه ها
کبریت نمور را
بر تن حادثه بکش
چه بیم؟
خانه می کنم بر زبانه
تا انتهای هیمه
تا صبح
تا عبور

"خودم- ٢٢دی ١٣٨۴"

 

 

یک چیزی هست انگار که از یک نمی‌دانم کجایی درآمده این وقت‌ها، این وقت‌ها که دنیا پشت دربِ آلبالوییِ این خانه برای خودش وول می‌خورد و می‌رود و می‌‌آید،... یک چیزی هست. یک چیزی که می‌آید می‌نشیند روی دکمه‌های لباس تو، روی یک لیوان چای، روی برگه‌های مجله که روی صندلی انداخته‌ای، روی دسته کلیدِ چرب، روی آن قسمتِ زیر گلوی‌ت که بوی عطر جامانده، می‌نشیند همه‌جا و حالِ آدم را هِی گرم می‌کند. شاید از بخت بلندیِ وقتی‌ست که بهار زودرس طراوت‌ش داده. شاید از آن چکه چکه‌هایی‌ست که آرام و بی‌صدا روی رخت‌های آویزان توی تراس می‌نشیند، شاید مال همین بادِ بی‌گاهی‌ست که هوا را پاک گیج کرده و هم مرا که توی هیر و ویرِ این روزها این‌قدر عاشقیت درست می‌کند. "دنیا داره می‌ره یه سمتی که همه‌مونو با هم پرت کنه تو چاله". مشاورِ مسکن می‌گوید و بعد ما راه می‌افتیم دنبال‌ش تا سکوی پرتاب را نشان‌مان دهد. بی‌چاره آدم‌ها با تسلیمِ بی‌هوای‌شان برای حمله‌های خودساخته.

باید روحیه‌ای انتحاری داشته باشی وقتی آدم‌ها پا سفت کرده‌اند به غربت، وقتی شعر موجودیت شیک بی مصرفی‌ست برای پشت جلدهای طلاکوبِ چرمِ اصل. بگذار فکر کنندکلاه‌مان را به اصطلاح برداشته باشند و به خیال خوش که دیگری نیست که همان را از سرشان بردارد، با این همه ما، یک خواب از همه‌شان جلوتریم، نه این عشق نیست خوب‌م ، حکم قتلِ تمامِ پیش‌داوری های تلخِ آدم‌هاست، وقتی در صفحه‌ای باشی که شعرش را پیدا نمی‌کنند. هیچ کس هنوز نفهمیده این شب را؛ که مِموری بی‌جان "دلدارُم بیا" وول میدهد توی فضا، جایی که من پابرهنه و بی‌احتیاط می‌دوم وسطِ آن سطری که اجازه‌اش دستِ هیچ‌کس نیست و شب مالِ ما می‌شود. نه هنوز هیچ‌کس* نفهمیده این شب را. این‌ها را.

 

+ نوشته شده در ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي