۱۳۸٧/۱۱/٦
میان لخ‌لخِ دمپایی و اتاق، که بوی ادویه می‌دهد.

درون غشای نازکی – که گاهی بی‌خودی زیادی، برای آدم‌ها شفاف‌اش کرده- زندگی می‌کند و اصلن هم پریِ کوچک غمگینی نیست که شب از یک بوسه بمیرد و سحرگاه با یک بوسه باز به دنیا خواهد بیاید!! گاهی شبیه کرم کوچکی‌ست که درون پیله‌ی نازک و تاریک‌ش بال درنیاورده می‌میرد.  و همین نوسان زیاد از مردن تا ماندن و ماندن تا مردنِ دوباره، بی‌خودی هُل‌اش می‌دهد لابلای جمعیتی که هنوز نمی‌داند دقیقن چه کارشان باید کند؟ همین تاب بازی کاتوره‌ای نگه‌ش داشته تا اینجا، وگرنه شما نمی‌دانید- شاید هم بدانید- برای کرم ِ حساسی که اینجا هست، گاهی یک چیزی که بد بشود، یک هو از همه چیزی که درون‌ش جمع شده و بعضی وقت ها شبیهِ آدم باحال‌های یک جوری‌ش کرده خالی می‌شود، آن‌قدر که حتا انگیزه برای مردن هم نداشته باشد و می خواهد به شما بگوید تردیدِ بی‌ریخت و بَدی که باعث می شود کسی یا چیزی برای آن قسمتِ دوم؛ یعنی بعد از مرگ، گارانتیِ خاصی ارائه ندهد؛ این‌طوری می‌کُندَش که هست، دیگر مثل قدیم‌ها تا حال‌ش بد بشود مثل بچه نُنُرهای عاشقِ جلب توجه دنبال آن بسته‌ی قرص مزخرف نمی‌دود، حتا خودش را هم تنبیه نمی‌کند چون درد مزخرف‌ش را دوست ندارد. فقط همه‌اش؛ چه وقتِ خواندن، وقتِ خوابیدن، وقتِ بیدار ماندن، وقتِ دوختن، دیدن و ... و... و... به این فکر می‌کند که: این‌ور یا آن ور چه توفیر شدیدی با هم دارد مثلن و چون به جواب نمی‌رسد دوباره بار و بندیل‌ش را جمع می کند و همان‌طور با پیله‌ای که نصفه نیمه از هیکل ِ بی‌قواره‌ی این روزهاش آویزان است راه می‌اُفتد سمت آدم‌ها. احتمالن سمتِ نزدیک‌ترین‌هاشان و بی‌خودی دنبال ساده‌کردن ضرایب معادله‌ای می‌گردد که از قبل، ویروس‌ها، روانشناس‌ها،‌کُتُبِ مقدس‌، اسطوره‌های گردن کُلُفتِ اهریمن‌کُش، زنانِ عفیف و مهربان و لالِ آسانسوری*، مردهای سامسونت به دستِ اتو‌کشیده که استرس‌های روزانه را پشتِ درِ خانه جا می گذارند و لبخند وول می‌دهند توی زندگی،‌ مسابقات تلویزیونی، مزاحمین تلفنی، همسایه‌های مهربان که بعد از گوش دادن به مشاجرات خانوادگی‌ برای آدم چیزی می گیرند دست‌شان و دربِ خانه‌ات را می‌کوبند تا مگر سرِ حرف را باز کرده باشند،دکترهای شیکِ فوکل کراواتی که توی یخچال مطب‌شان جانی واکِر نگه می‌دارند، مهندس‌های خط‌کش به دستِ خط‌خطی‌کن، فلاسفه‌ی چندش‌اور که از درک لذت های کوچ زندگی حتا عاجزند، و ... لاینحل‌اش کرده‌اند.

بله، رسم روزگار چنین است. پس درون همان غشاء، لابلای آدم‌ها وول می‌خورد، پس توی جعبه‌ی کوچکی عکس‌هایی از چیزهایی که دوست دارد می‌گذارد و با خود فکر می‌کند: هنوز "زیبایی" زنی‌ست که پشتِ فرمان آواز می‌خواند. با وجودِ آن همه لغزنده‌گی که توی راه هست، احتمالن کرمِ‌کوچکی که در من زندگی می‌کند پنج‌شنبه لباس شیک خواهد پوشید، آرایش خواهد کرد، عطر خواهد زد، به میهمانی خواهد رفت، در معیت خواننده‌ی محبوب‌ش خواهد رقصید، با دیگران معاشرت چسبناکی خواهد کرد و شب کنار آن دیگری خواهد خوابید. و به این فکر خواهد کرد که واقعن چیزی با چیز دیگری فرقِ خیلی زیادی ندارد، با این حال هنوز نخواهد دانست آن ته ته‌های افق سهم مرگ به زندگی می‌چربد یا زندگی به مرگ.

 

* زن‌های آسانسوری : از همان نوع که جا به جا در مکاتیب آسمانی مصداق‌شان آمده؛ از همان‌ها که از دامن‌شان یک پله‌برقی مستقیمن مردها را  به معراج می‌برد.

 

 

+ نوشته شده در ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي