۱۳۸٧/۱٠/۱
قصه این جا که رسید ...

باید روزها کمی تنها باشم. این را خوب می‌دانم، باید کمی تنها باشم و کمی بیشتر بنویسم از ملتی که این روزها توی سرم می‌چرخند. من تحمل عریانی آدم ها را ندارم، می‌دانی؟ کاری به آدم ها وگره‌ها و کمپلکس‌هاشان ندارم. شاید برای همین است که با آدم‌ها راحت‌ام. برای‌م مهم نیست یارو کجای ذهن‌ش را چفت کرده تا من نبینم. برای‌م مهم نیست که؛ این یکی اگر کنار من نشسته و می‌خندد تا چند روز دیگر زیرآب‌م را پیش کسِ دیگری که دوست‌م دارد می‌زند. حوصله‌ی این موشکافی‌ها را ندارم. یعنی گوشه‌های پنهان آدم‌ها را گذاشته‌ام برای خودشان. نمی توانم چراغ قوه دست‌م بگیرم و زوایای تاریک و سایه روشن‌های روح‌شان را بکاوم تا مگر دستگیرم شود که چه و چه و چه. این ها را برای من نساخته‌اند یا من را برای این ها، چه فرقی می‌کند من کلن با چراغ قوه دست گرفتن و گشتن توی تاریکی مشکل دارم. خنده های بعضن الکی و اشاره‌های یواشکی آدم‌ها را هم دوست ندارم اما حوصله‌ی اینکه ازشان بدم بیاید را هم ندارم، می‌فهمی؟ "مردم" برای من همین‌هاست. "ملت"ی که توی سرم می چرخند همین‌ها هستند وُ از نزدیک ها هرکس شروع می‌کند به بهانه‌جویی و قلقلک، می‌فرستم‌ش برود توی سرم چرخ و فلک سواری. مثل این آدم‌های جالب مالب که برای خودشان خوددرمانی می‌کنند و ُوقت بیماری سرخود دارو می‌خورند، شروع کرده‌ام به تمرین درون‌گرایی بی اینکه حق ویزیت به هیچ‌کدام از این مشاورهای دیوثِ عزیز بدهم و آنقدر بعضی‌ها و بعضی چیزها را تحمل می‌کنم تا کمرنگ شوند و گورشان را گم کنند یا اینکه سوار چرخ و فلک شوند و هی بچرخند، هی بچرخند ... خودم را دوست دارم این روزها، مردم را دوست دارم این روزها- به همان اندازه که ازشان متنفرم- و دارم فکر می کنم از زبان آلمانی خوش‌م آمده تازگی و شاید دلیل‌ش آلمانی خواندنِ برادرِ- به زعمِ عموم ایکبیریِ- افشین باشد. اینکه می‌گویم افشین یعنی همین خواننده‌ی مردمی که شوقِ اجرا به هیبت عمله و باربر، این روزها وجودش را لبریز کرده و سر ساختمان "آهای خانوم آهای خانوم خوشگله" می‌خواند! خلاصه که زبان آلمانی هم خوشگل است برای خودش، تو فکر کن اگر کمی لهجه‌اش نرمش کند، شبیه هفده هجده‌سالگی‌های ایرما بشود، یا آلما، یا حتا شاه صنم، یا هر مه‌جبین دیگری که خیلی زیباست.  زبان آلمانی را دوست دارم اما گمان نکنم بروم یک جایی ثبت نام کنم تا یاد بگیرم. اصلن فکر یاد گرفتن‌ش به ذهنم خطور نکرده هیچ، اما دوست داشتن‌ش، چرا. دوست دارم یک آهنگ یواش پیدا کنم و روزها برای خودم همین که دارم خیاطی می کنم، گوش کنم. شاید کمی هم یاد بگیرم برای خودم زیر لب زمزمه کنم. اما یاد نمی‌گیرم. یک چیز دیگر اینکه دوست داشتم امسال برای خودمان جشن می‌گرفتم. جشن تولد مثلن. آن وقت دوست داشتم یکی را می‌آوردم برای‌مان بحر طویل بخواند. مثل همان‌هایی که برای عروسی بهزاد آوردیم و خواندند و آن یکی مرد که بین مردم می‌رقصید و شاباش جمع می‌کرد! نه اینکه سنت‌مدار باشم و با دی‌جی و دوپس دوپس مشکل داشته باشم، اما بدجوری یک‌جوری شده‌ام این روزها. نه می‌خواهم با بقیه فرق کنم و نه می خواهم باهاشان یکی باشم. دوست دارم رابینسون باشم با جزیره‌هایی که در بطن آدم ها ساخته‌ام با آرامش بطیءِ
یک یک‌شان. با اینکه خیلی قابل درک است نمی‌دانم چرا توضیح دادنی نیست. شاید نشود هیچ‌جوری توضیح‌ش داد. یک جور خواستنِ عجیبی است، شاید دوست داشته باشم خودم بخوانم. با این حال این ککی که به تنبان افتاده البت از آن سرتق‌ها نیست، می‌دانم زود می‌رود و جای‌ش را می‌دهد به بعدی. شاید فکر این را هم فرستادم توی چرخ و فلک تا لابلای ملت چرخ بزند، چرخ بزند، هی چرخ بزند و دوباره بعدن برگردد. تمام.

+ نوشته شده در ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي