۱۳۸٧/٧/۱٥
یک پست طولانی: من خود نوستالژی هستم - آزاده feat محسن نامجو.

 

منها: اگر حوصله ندارید نخوانید. اگر حوصله ندارید- فقط برای این پست- کامنت نگذارید از جهت اینکه : ما هم خواندیم! نگارنده به این متن آلرژی دارد. حساس است!

من آزاده ی رحیمی هستم. متولد شب؛ بحبوحه‌ی نوزده بهمن پنجاه و هفتِ انقلاب، انفجار نور، جمهوری اسلامی، مرگ بر شاه، تهران؛ بیمارستان زرگنده. ظهر روزی که به دنیا آمدم مادرم راهپیمایی می‌کرد و شعار می‌داد. ناگهان درد آمد وُ رفت بیمارستان وَ شب من آمدم. پدرم عزت الله صادره از خمین به سال 1313 و مادرم سکینه خاتون بخشی صادره از کرج به سال 1324. بعد از مهدی (روزبه)، مینا، داریوش و بهزاد؛ پنجمین و آخرین فرزند هستم. با همان دلبستگی‌های حادّ خانوادگی و لذت زیستن در کانون گرم خانواده. تا همین الان که نشسته‌ام اینجا و مثلن می‌نویسم، زنده مانده‌ام وُ روزهایی هم بود که فکر می‌کردم زنده‌ام.  ژانر: حالا زنی پیشبند نبسته، ایستاده پای اجاق گاز که داستان‌های نوشته و نانوشته را در ذهن مرور می‌کند. با دلمشغولی‌های قدیم و جدید. ادبیات و فیلم و میل بافتنی و خرید میوه و سبزی و چرخ خیاطی و بوردای فصل که کی می‌رسد. شبیه همین هزار هزار آدمی که تا حالا باهاشان معاشرت کرده اید و غیر شبیه، باز هم با همان هزار هزار آدمی که باهاشان معاشرت کرده‌اید. تا همین خرداد پارسال هنوز مجرد بودم و ایده‌ال زندگی‌م کارکردن برای وقتی بود که بتوانم تنها برای خودم یک جایی داشته باشم که حتا اگر دیوار نداشت فقط یک در داشته باشد. تنها بمانم و آزادی و چیزهایی این شکلی. تا این که مهدی آمد و  بعد از جنگی امیدوار و پا سفت کرده که "من می خواهم" اسم‌‌ش وارد صفحه‌ی دوم شناسنامه‌م شد و فروردینِ همین سال که بعد از های و هوی و دمبل دیمبول ِ بسیار ، آمدیم این‌جا، این خانه، این دیوارها که تمام زندگی و گستردگی های کوچک‌مان را در خود جای داده.

دارم می‌نویسم که یادم بماند و شما هم بدانید که کودکی برای من تجربه شد در تمام داشته‌ها و نداشته‌ها. روزهایی که خانواده شاد بود و تا می‌آمد به خودش بجنبد اندوه از در  ورودی خانه تو می‌آمد و خوشی از در حیاط بیرون می‌رفت. هنوز خوب زبان باز نکرده بودم که جنگ شروع شد و درست از همان سال های اول جنگ "فقدان" میهمان همیشگی خانه‌ی ما شد. دایی‌ها و برادرها سرازیر شدند سمت جبهه. خانه‌مان بوی آهنگران می‌داد و پوکه. از دایی‌ها اکبر مجروح شد و با سینه‌ی پاره برگشت خانه، آخری مفقودالاثر شد. از برادرها مهدی لت و پار برگشت و داریوش که بعد از یک بار مرخصی دیگر برنگشت. اولین بار بود فهمیدم"مفقودالاثر" یعنی چه. زندگی می کردم در فضایی که ایدئولوژی، بَد یقه‌ی فامیل را چسبیده بود، مهدیِ دوآتشه با عمو بحث می کرد که بوی شوروی می‌داد. میهمانی چیزی بود که ما بازی می/ کردیم بزرگترها بحث. داریوش و دایی مفقودالاثر بودند، آن یکی پسرعمو زندانی سیاسی بود. پسر همسایه پایینی مان اعدام شد و ما وقتی پسر عمو بالاخره آزاد شد نفس راحت کشیدیم.آن وقت‌ها خانه پر از حیوان بود. خرگوش، ماهی، قناری. "دُرسی"سگِ تِریِری که همسایه‌مان داده بود و داریوش اسم‌ش را گذاشته بود "پیتر"، و من که مثل سگ از همان سگ فسقلی می‌ترسیدم. حالا فکر می‌کنم به آن تضاد غریبِ محیط‌ِ خانه که برای من که چیزی از جنگ و افسردگی مادر و دستکاری شناسنامه و یواشکی جبهه رفتن نمی‌دانستم، به‌ترین جای دنیا بود. با همان همبازی‌های بچگی که ظهرها وقتی مامان می خوابید یواش فرار می کردم و کوچه‌های داغِ آن روزها را با محسن و نفیسه و فاطی و سیاوش و بقیه بازی می‌کردیم. آن وقت‌ها هنوز "ننه" زنده  بود، خاله شوهر داشت و نبود دایی و داریوش غمِ خیلی خیلی بزرگ خانه بود. تا اینکه مرگ شبیه شبی شد که سر کوچه‌ی خاله را چراغانی کرده بودند و یک اعلامیه مزین شد به در خانه و پرچم سیاهی که روی‌ش تسلیت نوشته بودند و شوهرخاله مرده بود و ما هنوز داشتیم بازی می‌کردیم. هفت ساله شدیم رفتیم مدرسه. هنوز عزرائیل توی خانواده وول می‌خورد، یک روز مامان نشست کنج زیر زمین و های های گریه کرد وُ قسم می‌خورم تا همین امروز، دقیقن تا همین امروز لحظه‌ای آنقدر حزین را هیچ جای زندگی‌م ندیدم، توی هیچ‌ کتابی نخواندم، هیچ سکانس فیلمی نبوده که اینقدر درد داشته باشد. نشسته بود آن گوشه و شانه‌هاش بالا و پایین می‌رفت و من نمی‌دانستم چه‌کار کنم. شب فهمیدم مادربزرگ تومور مغزی دارد، یعنی یک غده توی مغزش درآمده که آخر سر می‌کُشدَش. مادر بزرگ آرام آرام رو به زوال رفت. مکه هم رفت اما رفت و  برگشتش که عمو چاووشی می‌خواند همه مثل مجلس عزا اشک می‌ریختند و من می‌دیدیم که با بقیه‌ی چاووشی‌ها فرق دارد. مادر بزرگ هم دوسال بعد مرد. تابستان موشکبارانِ تهران بود. کوچه‌ها از شماره‌بندی و گل و بلبل در آمده بودند و اسم شهید بود که به در و دیوار متصل می‌شد و آدم‌ها بودند که شهر را خالی می‌کردند و همه جا بوی مرگ می‌داد. من اما کم کم داشتم بزرگ می‌شدم. با تنهایی دو سه ماهه‌ای که حومه‌ی اصفهان پیش خواهر و شوهر خواهرم گذراندم. با مدرسه‌ی تابستانیِ شهریار که خانه‌ی پدربزرگ می‌رفتم وقتی مادربزرگ در بستر ِ احتضار بود، کلاس سوم تمام شد و روز کارنامه، دقیقن روز کارنامه بود که مادربزرگ هم مُرد و من برای اولین بار توی غسّال‌خانه چهره‌ی آرام مِیّت دیدم و زمزمه‌ی الرحمن که هنوز توی گوشم می‌پیچد. دوره‌ِ کودکی به همان روزها گذشت، روزهای اتوبوس‌ دوطبقه که همه به اتفاق عاشق طبقه‌ی دوم بالای سر راننده بودند، روزهای سرد زمستان با کیکرزهای ملّی و بلّا که روی یخ سُر می‌خورد. به اخبار استان و شهرستان که هر روز قبل از برنامه کودک می‌داد و چقدر عاشق آن پسر بودم کهمثلن  تیتراژ برنامه‌مان بود و جلوی پس زمینه‌ی قرمز راه می‌رفت و فکر می‌کرد و یک‌هو می پرید هوا. به عصر‌های پاییزی که وسط برنامه کودک اذان و مناجات می‌داد و ما حرص می‌خوردیم که حالا چرا وسط پخش کارتون؟‌: مثلن حنا دختری در مزرعه. به ازدحام شیرین کوچه مهران و برلن شب های عید. به تکه تکه شدن و شخم خوردن بچه‌های محل. به ساندویچی های محلی که از دم درشان رد می‌شدی همه یک بو می‌دادند و گرسنه می‌شدی حتا اگر سیر بودی، به اشتیاق آن نان‌های ترش و خیارشورهای شل وسط ساندویچ. به کتک‌هایی که کلاس دوم هر روز از خانم گلزار خوردم.  به شب‌های گوش کردن به شهر قصه که شعور کودکی فقط خاله سوسکه را دوست داشت. به موش و گربه که بهزاد از دوستش گرفته بود روی یک نوار کاست سونی قرمز و سفید. به چهلو هشت داستان که از قبل‌ترها برای‌مان مانده بود. به سیندرلا که آغاز و پایان تمام فانتزی‌های عصرمان بود. به پدیده‌ی موسیقی‌ که معین بود و "سفر کردم که از یادم بری" می خواند و شب تا صبح بهزاد پای استریو جا می‌انداخت و می‌خوابید. به شوی تلویزیونی طنین که سالی یک بار آن هم بهار می‌آمد و شب خیز هنوز دکان راه نیانداخته بود. به همه‌چیز و هیچ چیز.

مدرسه‌ی مظهر دانش. راهنمایی. مجهز به استخر و سالن آمفی تئاتر و زمین ورزش. نمونه دولتی. معلم ها بیشتر فارغ‌التحصیل همان مدرسه. با دبیر حرفه و فن که همه‌ی زندگی را در همان دفترچه های دوخت و دامن و الویه و جادکمه و دندون‌موشی خلاصه کرد و هرچه یاد گرفتیم همان بود که حالا عاشق چرخ خیاطی و میل بافتنی هستم. رتبه‌ی اول دو‌ی سرعت استان تهران و دوم پرش ارتفاع در منطقه. شادگرد دوم کلاس. تابلوی مدرسه مزیّن به عکس من که نه پیانو داشتیم و نه مامان برام کتانی ساقدار می‌خرید. عشق بود که توی لحظه‌ها ریخته بود. دفتر خاطرات ِ پر از اشک و عشق و امروز فلانی را دیدم وقتی منتظر سرویس مدرسه بودم. با مامان ناهار خانه‌ی فلانی اینها بودیم، من رو نگاه کرد و چه و چه. تمام شد. دفتر خاطرات مثل تمام چیزهای دیگر یک روز دور ریخته شد. تغییر آرام آرام توی مردم، توی مدرسه، توی کوچه و بازار پا می‌گرفت. کتانی ساقدار، کوله‌های ساعت‌دارِ فسفری. لوازم‌التحریر فانتزی. مانتوهای خردلی. ماکسی دوچاکه. فوکُل، اِپُل، مقنعه چونه‌دار. دیدگاهی که عوض شده بود. عذاب وجدان وقتی ناظم آمد توی کلاس و پرسید "کی توی خانوداه‌ش شهید داره؟" و من پا نشدم و نگفتم. همان وقت‌ها خانواده‌ی دلوچی تکه تکه شد.

دبیرستان آگاهی. 148 غربی. رشته ریاضی فیزیک. هنوز عاشق درس. چادر سر می‌کردم. ما خانواده‌ای مذهبی بودیم. من باید درس می‌خواندم. مامان باید به من افتخار می‌کرد. سرم توی چادرم بود و لاک‌ام و کتاب‌ها و جزوه‌ها و رمان‌هایی که از خانه‌ی پدربزرگ می‌آوردم و لذت مثنوی باز کردنِ خانه‌ی آقاجون و گوشه‌ای قایم شدن، خواندن. هی خواندن. و گیج شدن از آخر حکایت کنیزک و پادشاه. منطق‌الطیر که آخرش جا تر بود و بچه نبود و همان‌ها خود سی‌مرغ بودند و الخ! المپیاد فیزیک. انتخاب مدرسه. آقای خوارزمی معلم سرخانه. که می‌رفت و می‌امد و هی می‌گفت تو شایستگی علوم پایه داری! من و کتاب‌ها و عشق شدید فوتبال و کنکور و حتا نمی‌دانستم دوست‌پسر دقیقن یعنی چه! و هنوز توهم اینکه مادر باید افتخار کند، پدر باید افتخار کند، برادر باید افتخار کند، حتا خواهر که آنقدر دور بود وبچه و شوهر و دلمشغولی‌های خودش را داشت، باید افتخار می‌کرد.

همه به مفتخر کردن گذشت، تا روزی که از در ورودی پنجاه تومنی رد شدم. دانشگاه مادر. سال 76. انتخابات. موج جدیدی که زندگی را شکل دیگری می‌کرد. روزی که با مامان توی مسجد رفتیم و به آن روحانی شیک‌پوش رای دادیم با این استدلال که حداقل بوی گند نمی‌دهد!  آزاده‌ی دانشجو کسی بود که مدام کلاس دو در می‌کرد و روی چمن های دانشکده برای خودش ادبیات می‌خواند، کلاس‌های نقاشی‌ش را پیگیرتر از کلاس های دانشکده دنبال می‌کرد. توی اتاق‌های دانشکده هنرهای زیبا که بوی چوب و رنگ می‌داد، نیم ساعت آخر کلاسِ آرمان یعقوب‌پور را که تاریخ هنر بود می‌بلعید. مدام پلاس بود موزه‌ هنرهای معاصر و کم کم پای دوستانش را هم باز کرد به انجا. کلاس حقوق سیاسی زیبا کلام ِ دانشکده حقوق با دوستش که حقوقی بود. شب شعرهای دانشکده فنی با آن همه قریحه که لیتر لیتر وول می‌خورد توی میکروفن. شب شعر گروه بهمن 76 بچه های پزشکی که فریدون مشیری هنوز زنده بود و آمد و چقدر همه دست زدند. جشنواره‌ی موسیقی فجر با دوتار حاج قربان سلیمانی که گوله گوله اشک ریختم به پهنای صورت و نمی دانستم حتا چه می‌خواند. علیرضا شجاع نوری. شاملو. فروغ با زنی که زنبیل به دست از کوچه می‌گذشت. مجله ایران جوان با صفحه‌ی شعرش که شهرام رفیع زاده مسئول آن بود. موسیقی پاپ: من باهارم تو زمین. خیابان انقلاب. انتشارات خوارزمی. دخمه‌های نایاب و کمیاب که "زندگی مرگ و دیگر هیچ" را خریدم. بایزید بسطامی با آن همه عرفانی که آبکی نبود. پیرمرد و دریا، مترجم نجف دریابندری. توس، نشاط و خرداد/ قربانی استبداد. عالیجناب سرخپوش. روزنامه بود که وول می‌خورد توی خانه و همه به اتفاق عاشق ستون پنجم نبوی. بهزاد بلند می‌خواند، من می‌خندیدم، بابا سکوت می‌کرد و مامان هی حرف می‌زد. آن یکی اما می‌گفت: " گوش ندید. ما چوب ایدئولوژی‌موننو خوردیم شما نکنید. برین پی زندگی. اینا همه‌شون سرتاپا یه قماشن." افشاگری. مفهوم دوباره‌ی زندانی سیاسی. نطق پیش از دستور. اولین بار توی جایگاه نماز جمعه کف زدن و سوت زدن. شعار" مرگ بر" ندهید. زنده‌گی کنید. عشق های دانشکده. عشق مخفی توی دانشکده‌ی فنی که دیوانه بود.آشفته‌گی تلخ اولین تجربه از عشق. قال ماندن و رکود.... رفت. خدا را شکر. زنده شدم. پوست انداختم. دانشکده تمام شد! دلقک ورودی 76 که همه را می خنداند با تمام اندوه‌ش فارغ شد. جشن گرفتیم و تمام.

دو سه ماه بعد از فارغ‌التحصیلی چادرمو برداشتم. به بابا و مامان گفتم نمی خوام باعث افتخار همه باشم ولی خودم  خودمو دوست نداشته باشم. گفتم بدم می‌آد از این آزاده‌ای که مث اسم‌ش نتونه زندگی کنه. گفتم می خوام یه کم واسه خودم بد باشم. گفتم اصلن نمی خوام کسی منو دوست داشته باشه. گفتن باشه. هدف فقط برداشتن چادر نبود، این بود که می خواستم جور دیگری زندگی کنم که به آن پوشش نمی‌آمد. به شخصه به اصالت اشیاء حتا اعتقاد دارم. معتقدم اگر کسی چیزی را می‌پذیرد باید کمال‌ش را بپذیرد. هنوز هم برای‌م این دخترها که چادر می‌گذارند با وسمه رسمه و روسری گل منگلی غریب‌اند. نمی‌توانستم روپوش گل منگلی و روسری قرمز بپوشم بعد روی آن چادر بگذارم. نچسب بود. نمی‌خواستم داف باشم. اما آن چیزی که بودم را هم نمی خواستم. مفهوم روشنفکر دینی را هم زیاد نمی‌پسندم، یعنی به من نمی‌آمد! و بالاخره کار کردم مثل خر! از هفت و نیم صبح تا ده شب تدریس. پول تو جیبی در می‌امد و قبض موبایل. از هفده شهریور تا قیطریه. آن شاگردم که توی خانه زندانی بود و به من کاست باغ آینه را داد و اندوه عمیق‌ش که همسن و سال‌هاش نمی‌فهمیدند. وبلاگ. دبستان کوثر یا همچو چیزی: معلم خلاقیت. حال می‌کردم با بچه‌ها. آهنگ می‌گذاشتیم و زندگی کردن یاد می‌گرفتیم، من از آنها و آنها از من. یکشنبه‌ها خاله بازی بود. عروسک‌های دست‌ساز یا فانتزی. دو ترم بودو  تمام شد. موسسه رهاورد ترجمه صنعت. با همکارایی که دوستشون داشتم. اولین بار بود کارمندای اهل کتاب می‌دیدم. ساعت ها حرف می‌زدیم از ادبیات و فرانسه و روس و هدایت و ... . بازده کاری‌م خوب نبود عذرمو خواستن! دوباره تدریس. دوره‌ی کوتاه کارمند اداری توی یه  شرکت هنری تبلیغاتی که مدیر و منشی همیشه توی اتاق دربسته نرمش می‌کردن. خودم زدم بیرون. دوباره تدریس. آشنایی با دوستای تازه. مهرنوش، علی کوچیکه، ایلیا، کافه بلاگ. جواد قاسمی، مهتا، محمد تهرانی، عماد و دار و دسته‌ش که جامعه‌شناسای روشنفکر قمی بودن. آرین که تنها بود، سوگل که فقط منو داشت. و ...و ... و.... و بعد که گذشت. هی نوشتم. هی نوشتم. هی دیدم. هی خواندم. بعدتر ها جلسه فیلم. و بعد جلسه‌ی غروب سه‌شنبه ها که دوبار بیشتر نرفتم و مهدی از همونجا شد دوست و حالا همسر! بعدتر جلسه‌های خانه‌ی سپینود که شد دوست و حالا هم تقریبن رفیق گرمابه گلستان و این احترامی که من برای‌ش قائل‌ام. از معدود زنانی که نارنجک می‌بندند به خودشان و می‌پرند وسط زندگی. و حالا که هنوز بعضی ها هستند و بعضی نه. تا اینجا. دقیقن تا همین لحظه که اینجا نشسته‌م و می‌نویسم. با ایراد و بی‌ایراد. با کامنت‌دونی که دلم نیومد هیچ وقت ببندم. با دوستان مجازی دیده و نادیده. با عبدالقادر بلوچی که حس می‌کنم دین بزرگی به‌ش دارم. با مردم. با همین انزوای خودخواسته و شیرین. با همین خانه که وقتی تمیزش می‌کنیم جفتی می‌نشینیم روی کاناپه و زیاد تکان نمی‌خوریم مبادا که به هم بریزیم! با همین دلخوشی های کوچک و بزرگش. با همین خودسانسوری از ترس نزدیکانی که می‌خوانندمان. با همین اتفاق‌هایی که توی خانه می‌افتد و دوست نداریم غیر از خودمان و چند نفر کسی چیز زیادی بداند! با همین دکتر ریاحی که دو سه هفته پیش، خدمت‌ش بودیم. با همین مادری که حالا باز هم مریض شده و من هر شب نگران می‌خوابم. با همین مادر که به تعبیرم برگ گُله. با همین مرد که آغوش گرم‌ش به من دغدغه ای فراتر از نوشتن و ساختن و خلق داده.  با آرامشی که توی زندگی با چیزی نمی‌ شه عوض‌ش کرد. با پدر که مثل همیشه ساکت و آرومه. خلاصه، به جز چند اتفاق که از انگشتای دست فراتر نمی‌ره چیز زیادی برای پنهان کردن ندارم و فقط خواستم بگویم خانه‌ی ما از آن‌هایی نبود که فرهیختگی توی‌ش موج بزند. پدر و مادرم به ترتیب کم سواد و یه کم باسواد بودند، اما بابا کتاب خوان بود. روزنامه فراوان بود. مشکلی با محصولات فرهنگی نداشتند حتا اگر لوس‌انجلسی. کسی توی خانوه‌ی ما چهارفصل ویوالدی گوش نمی کرد. اما تئودورآکیس را که آن وقت ها زیاد شناخته می‌شد شبانه روز گوش می‌کردیم. مادرم اما خوش قریحه است. از همان قدیم زیاد طرفدار تلویزیون نبود. ازش بپرسید که کدام فیلم؟ "ایستگاه متروک" را دوست دارد بی انکه بداند سینمای خاص یعنی چه! و خواهر و برادرهام  هرکدام راه خودشان را رفتند. در خانه انقدری  آزادی بود که هرکس ساز خودش را بزند. چیزی را با متّه توی کله‌مان فرو نکردند. و من هنوز، دقیقن هنوز،‌کشته مرده‌ی شیش و هشت های شهرام شب‌پره‌ام. از همین جا کلاهمو به نشانه‌ی احترام برای مهدی آذریزدی برمی‌دارم و دیگه اینکه دست اندرکاران مجله‌ی گُلَک و کیهان بچه های آن روزها. نوستال‍ژی دهه‌‌ی شصت دارم. با کاست هایی که رنگارنگ بود و شهره می‌آمد بعد از هایده و مهستی که می‌رفت از ورِ دیگرش ستار می امد و شاهرخ مثلن. هنوز جان می کنم تا با این آهنگ‌هایی که بعضی توی وبلاگ می گذارند و مال فلان خواننده‌ی مثلن بلژیکیه و فرض کنیم اسمش ماری ژوریان باشه و توی پس زمینه دوتا ملودی عوض می شه و خواننده خیلی مِلو تا آخر اهنگ پیش می‌ره، ارتباط برقرار کنم. زیاد ادای این و آن را درآورده‌ام. حالا تلاش می کنم ادای خودمو درآرم. حالا دیگه از خواهر شهید بودن، از روزگاری چادری بودن، از وول خوردت بین مردمی که دغدغه‌شون یک لقمه نون ساده بود، از نداشتن کتونی ساق‌دار، خجالت نمی کشم. همین اعتماد به نفس خودساخته‌س که هُل‌ام می‌ده وسط جمعیت و آغوشم‌ رو برای هزار هزار آدمِ دیگه باز گذاشته.  برای مردمی که همانقدر ازشان متنفرم که سخت دوست‌شون دارم و هنوز عاشق همین زندگی الله بختکی ام. 

به اضافه: هدف از نوشتن این‌ها شفاف‌سازی بود که فقط به همین اندازه در جسارت من می‌گنجید. برای مخاطب ارزش قائل هستم مثل همیشه اما نمی توانم خودم را مُثله کنم و زور بزنم تا لحن‌ام یکنواخت باشد. بروید متن های ابتدایی وبلاگم را بخوانید. پر است از آیکون و تیکه‌های دوزاری و چرت و پرت! ممکن است دل تان به هم بخورد. ممکن است بخندید. ممکن است خیط شوید. ممکن است باور نکنید. ممکن است لب بالای تان را به دماغ تان بچسبانید و فکر خوبی نکنید. به هر حال آن‌ها هستند. در برابر وسوسه‌ی پاک کردن‌شان مقاومت کردم تا سیر چند سال اخیرم حداقل جلوی چشم خودم باشد. به گمان من لحن، زندگی است برای نویسنده‌ای که خودش را می‌نویسد. این نوعِ بودن است که نگارش را رنگ می‌کند نه نگارش زندگی را. گاهی بودنِ ادم ها معمایی ست که خودشان اگر باز نکنند نمی‌فهمیم. این اصل تمام چیزی بود که باید می گفتم. مخاطب اگر گرفت که فبها اگر نگرفت هم بار فبها!

 

+ نوشته شده در ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي