۱۳۸٧/٦/٢٦
بیدی که به خود می‌لرزد

من،

از همان بیدهام که با کوچکترین وزشی به خود می‌لرزند

هنگامه‌ی طوفانی‌م را تقدیم می‌کنم به شما

که همه‌چیزتان به استفتاء ختم می‌شود

و مرگ و زندگی و همه‌ی داشته‌هاش را

قاطبه‌ای تعیین می‌کنند

 که درون‌شان عادت به وول خوردن کرده‌اید.

شعری در من تمام می‌شود

که زندگی طاقت شنیدن‌ش را ندارد  

پس می‌نشینم به کتابتِ تحشیه

با استدلال ِ بی‌رمقی در متن

که خودم را هم توجیه نمی‌کند

خواهش می‌کنم لابلای خشک‌برگ‌های دیروز دنبال علت و معلول نگردید

آنچه اینجا تمام می‌شود از هیچ‌وقت آغاز شده

و آنقدر زیر پای خاله خانباجی ها لگدمال شد

که اسم‌ش را هم حتا از من دزدیدند؛

آلما،

 سیب دندان زده‌ی مادر

بی‌رمق جایی در تاریخِ من گم می‌شود،

به سنه‌ی هزار و چهارصد و اندی.

 

 

خدایی کن و این‌بار بی‌خیال "کن فیکون" ات باش

دستم حوالی همین جاها بند است

مشغول اخته کردن روزهام

شب ها؟

جای شما خالی،

خالی بازی می‌کنیم

بی اینکه بدانیم فردا روز دیگری‌ست.

 

می‌دانم

آن وقت که اصرارِ حاشیه مرا در متن فرو برد باید می‌دانستم

که دنیا هیچ‌وقت شبیه فکرهای من نبوده

نیست

نخواهد بود.

حالا

روزه می‌گیرم روی ابتذالِ حاشیه‌ی این روزها

به امید نسیانِ زودرس که تمام شود

تمام ...

و می‌دانم اکثریتِ قریب القربا

جایی همین نزدیکی

مشغول آبستن کردن روزهایم از زخم حوادث اند

و فرشتگان مقرّب که پاسداری می‌کنند آتشِ سوزان‌ت را

خالی از عدالت

خالی...

و من، بیدِ بی‌ریشه

 منتظر بادهای هنوزم.

  

+ نوشته شده در ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي