۱۳۸٧/٥/۱٠
نمایشنامه‌‌ی "عُلما در کافه نشسته بودن دورِ هم که ..." یا "عصر یخبندان چاهار"

اولی:   هفته‌ی پیش تو آلمان یه جشنی برگزار شده که مردم همدیگه رو با مواد غذایی می‌زدن.

دومی (سبیل پر پشتِ مرتّب شده با عینک ته استکانی) : هه! دو سوم یا نمی‌دونم چند چندُمِ مردم دنیا بحران غذا دارن.

سومی (نگاهِ‌شو ول داده تو افق) : بیشتر اون مواد تاریخ مصرف گذشته بوده.

دومی: دیگه بدتر. نه خود خوری نه کَس دهی، گنده کنی به سگ دهی.

اولی:   چه ربطی داره؟

سومی:  ما یه کارگر داشتیم که لبنیات تاریخ مصرف گذشته می‌خورد ولی هیچی‌ش نمی‌شد.

اولی:  حالا گیریم مواد غذایی نه، بالاخره که تفریح می خوان.

سومی: می تونستن با گوله های نخی یا توپ های پارچه ای همدیگه رو نوازش کنن.

دومی:  مزخرفه. اون چند چندم اولی و یه عده‌ی دیگه که تونستنن یه لقمه نون بریزن تو خندق بلا پول کافی واسه لباس ندارن.

سومی:  خُب می‌گی چیکار کنن؟ برن تو خیابون با گولّه همدیگه‌ رو نِفله کنن؟

اولی:  خیخیخیخیخیخیخییییی...*

دومی: ای‌ول، با توجه به تعدّد برگزاری جشن‌های از سر  ِ شیکم سیری تو ممالک مرفه اینجوری جمعیت تعدیل می‌شه بحران غذا و پوشاک هم حل می‌شه.

دانای کل ( درحالی که داره تو آینه نگاه می کنه و موی روی خال گوشتی‌ ِ کنار دماغ‌شو می‌کنه) : هی! به فکر روزه‌ی نیم‌کُرَوی باشید. یک سال نیمکره‌ی شمالی روزه بگیرن، نیمکره جنوبی بخورن و سال بعد برعکس.

اولی: خیخیخیخیخیخیخیخیییییی ...

*  خیخیخیخیخیخییییییی : صوتِ خنده.

پلاکارد: سرکار خانم معصومه زمانی، کسب رتبه‌ی شصت و چهارم کنکور سراسری را به شما و خانواده‌ی محترم تبریک و تهنیت عرض می‌نماییم.

از طرف من، آلفردو  و جمعی از کسبه‌ی محل.

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي