۱۳۸٧/۳/۱٧
با احتسابِ امروز، چند روز است که رفته‌ام.

 

به سپینود.

زیپِ کوله را می‌کشم، لباس‌ها و خرت و پرت‌ها را که می‌ریزم روی تخت بوی خاطرات می‌دهند. بوی همین دو سه‌ روزِ گذشته و من سخت شرجی می‌شوم. به تو می‌اندیشم. حالا هر‌وقت بادبادک می‌بینم، هر وقت شیرین می‌شوم، هر وقت رنگی می‌شوم، به تو می‌اندیشم و به آوازهای ملموس و ریتم شیش و هشت ِ کسی که دوست دارم در شعرم تلاطم کند این روزها. می‌دانی؟ من متولد تمام آن مارپیچ‌های شیب‌دارم که لحظه لحظه رها شد میانِ روزها و شب‌ها و هفته‌ها و سال‌هام. حالا هیچ‌کس را به قدرِ تو اینقد هم‌ارتفاع ِ پیچ‌های درهم‌برهم‌شان ندیده بودم- گور بابای تمامِ مدرنیّتی که حس همذات پنداری را با هزار جور جنگولک بازیِ‌ مولف می‌کُشد، گورِ بابای تمام کارگردان‌های امروز که دستت را می‌بندند تا مبادا دست قهرمان قصه را بگیری و همراه‌ش وول بخوری وسط ماجرا- شاید از ناشی‌بازی‌های تقدیر است که اینقدر آدم‌ها به هم احساس شباهت می‌کنند حتا اگر هیچ هیچ هیچ وجه تشابهی هم میان نباشد... یک بار دیگر به وقتِ ماضی ِ نه چندان بعید هم گفته بودم "دوست دارم دستِ دل‌م را بگیرم و بروم جایی که آدم‌ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی کنند" جایی که اختلاف‌شان تعریف می‌شود فقط در حجم‌ها و خط‌‌ ها و نقطه‌ها، اما ارتفاع زندگی‌شان همه یکسان است. شاید جایی که خوشبختی فقط در کمیابی یک حس مشترک خلاصه می‌شود که زیبایی و فقط زیبایی ِ یک انتخاب توجیه‌‌ش می‌کند وُ بس وَ در آن همه‌ی آدم ها خوشحال‌اند حتا اگر محبت آدم‌ها انقدر چرک باشد و تار، که شفافیتِ لحظه‌ها را بپوشاند و تو دل‌خوش باشی به بک و فقط شفافیتِ یک لحظه که ردّی از نگاه که آدم‌ها را دور می‌زند و از پشت آن حجم سردِ شیشه و استیل می‌رسد به تو که ایستاده‌ای لابلای جمعیت.

 گفته بودم دوست دارم یک روز دستِ دل‌م را بگیرم و بروم جایی که آدم‌ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی می‌کنند. گفته بودم. ... حالا رفته‌ام. 

+ نوشته شده در ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي