۱۳۸۳/٢/۱٢
آفتاب پرستها هم گاهی سردشون میشه!

برای افرادی که حوصله شون زیر ۱۸ درجه است توصیه نمیشه!

 

صبح ساعت 5 از خواب بیدار میشم،هنوز چشامو باز نکرده،PC رو روشن میکنم،تا سیستم بوت بشه میرم دستشویی.یه مشت آب یخ هم میزنم به صورتم.یه مشت آب یخ.همیشه از این کار خوشم میاد.حتی وسط چله ی زمستون.نور مانیتور اذیت میکنه....من یه پست پر از اعوجاج و تضاد نوشتم:«خودمو فرستادم تعطیلات،دلم برا خودم تنگ شده...»ملت خوندن،خندیدن و هنوز میخوان بخندن!!هیچکی فکر نمیکنه ابعاد تنهایی یه آدم چقد می تونه امتداد داشته باشه!ساعت 7شده،مامان از تو اتاقش داد میزنه دیرت نشه،می پرم جلو آینه،یه مشت بتونه می مالم به صورتم.یادم میافته مصاحبه دارم!مصاحبه واسه کار!قبلاً مزه شو چشیدم:به شدت تلخ بود و بوی بدی هم داشت انگار!!گشادترین مانتومو می پوشم.یه مقنعه سورمه ای هم می کشم روش.قول دادم. ایندفه.باید موفق بشم.باید خوب حراج کنم! سعی میکنم.هی با خودم بلند بلند مصاحبه می کنم وهی جوابای خوب خوب میدم..حوصلة صبحونه ندارم. میزنم بیرون.سر خیابون منتظر ماشین..سوار میشم.راننده رو در داشبورد ماشینش نوشته : «یک عمر بدی کردی و دیدی ثمرش را...نیکی چه بدی ذاشت که یکبار نکردی؟» ...خوشم میاد.عاشق این راننده جوادام با این شعرای در پیت!چقد دلم یه لیوان چای گرم میخواد .....پارک ملت...میرسم:آقای منشی با عینک قاب فلزی نشسته پشت کامپیوتر وقت میگذرونه.بعد از یه ساعت منو میفرسته تو.یکی جلوم نشسته.به شدت هیکلیه.ژستش آزاردهنده س.انگار میخواد با لبخندش تحقیرم کنه. فکرکردم اشتباهی راهنماییم کردن.یارو نمیذاره فکر کنم.مثل رگبار سوال می کنه:فارغ التحصیل کجایی؟خونه تون کجاس؟قشنگترین جمله ی حضرت امام خمینی چی بود؟ تو خونه تون کی نماز می خونه؟تشهد بخون! روزنامه چی میخونی؟ کدوم سایت بیشتر سر میزنی؟کتاب چی میخونی؟ چرا چادر سرت نمیکنی؟اگه رهبر معظم از این در بیاد تو و سه تا سوال بخوای بپرسی چی ازش می پرسی؟!...و...و... .من دارم سعی میکنم خوب دروغ بگم.خیلی سعی میکنم.نمیشه.هنگ کردم.راستشو می گم. انگار یارو خوشش نیومده.من پینوکیوی خوبی نبودم.میگه بعداً خبرت میکنیم.دیگه واسم مهم نیس که موهام از مقنعه بزنه بیرون یا نزنه!با آقای منشی و عینک قاب طلاییش خدافظی میکدم.لعنت به رییس ِ منشیهای قاب فلزی همیشه منتظر!لعنت به موسسه هایی که منشی مرد دارن!میخوام برگردم. درخروجی موسسه مازیار تلفن میکنه.میگه ساتیا خودکشی کرده!عیشم تکمیل میشه!دوستام از خودم ایکبیری ترن! یکه می خورم.میرم دم بیمارستان.راه نمیدن.به خواهرش تلفن میکنم.میگه فعلاً هیچی!خورد میشم.یه کم به شهامتش حسودیم میشه. دلم میگیره...ساعت 4 بعد از ظهر.ناهار میخوام..میرم یه جایی یه چیزی بریزم تو هلمبارم.سه تا پسر،از نوع دبیرستانی گوشه رستوران نشستن.نگا میکنن.عصبی میشم.میزنم بیرون.دنبالم میان.پرت و پلا میگن. میگم:«خفه شو ایکبیری»یارو میگه:«ضامنی بدم خدمتتون؟»..و من چقد دوست دارم بگم ایکبیری! دلم میگیره.پرسه میزنم.بازم میرم بیمارستان پیش ساتی ولی بازم راه نمیدن!پس بازم پرسه.پشت هم و مکرر!میرم خونه.ساعت 5/10 شبه.مامانم میگه تا حالا کجا بودی؟جواب نمیدم.به صداش ولوم میده.منم داد میزنم.از اونم بلندتر.بهش اجازه نمیدم حرف بزنه!دلم خنک میشه! میرم تو اتاقم. سرده. رادیاتورو روشن میکنم.بازم سرده.گریه می کنم.هق میزنم.هنوز سرده.مازیار زنگ میزنه میگه ساتیا زنده مونده..اگه مازیار نبود مطمئناً بی بی سی هم نبود.سی ان ان هم نبود.العالم و الجزیره هم نبود. خوشحال میشم ولی هنوز سردمه.ساعت 11 شب یکی زنگ میزنه میگه:«میخوام واسه بار آخر خیلی قشنگ حالتو بذارم لای جرز دیوار»میگم:به درک.برو بمیر!...بازم سردمه.بازم یخم.پتو رو میکشم رو سرم و گریه می کنم.به یکی ‌SMS میزنم میگم آفتابم پشت ابرا گیره!همدردی میکنه.بهم حق مبارزه میده ولی من دیگه رمق ندارم.سردمه.خیلی سرد..میرم پشتPC کامنتامو می خونم.هیچکی نفهمیده من کجا گم شدم. خوب منم نمیدونم اونا کجا گم شدن.ولی حداقل بهشون نمیخندم!همه اومدن بخندن!منم الکی می خندم.یه ساعت چت میکنم.همه دوست دارن تو با خودت و بقیه کنار بیای.همه میگن باید پذیرفت! ولی هیچ کس نمیتونه بفهمه قیمت پذیرفتن خیلی چیزا با هم فرق می کنه! الکی میخندم و الکی میخندونم.دلقک بازی هم عالمی داره!دوباره می خزم تو رختخواب.هنوز سرده.خیلی سرد.مامان میاد.امشب یادش افتاده مامانمه ومهربون شده!!کاش «عبارت بهشت زیر پای مادران است» رو کسی روی دیوارا نمی نوشت! میخواد از دلم در آره .فایده نداره.ااینجا تهران است.ساعت 2 بامداد. انگار باید خوابید:مامان جون میخوام بتمرگم برو بیرون!می خوابم...صبح ساعت 5 پا میشم. مامان طبق معمول وسط سجاده ش نشسته و داره «امّن یجیب...»میخونه...دل خوش سیری چند؟!...یه مشت آب یخ ویه مسواک نصفه نیمه .یه لبخند احمقانه با ماتیک رو لبام نقاشی می کنم.به زندگی ِ احمقانه ی جاری،احمقانه تر میخندم.و دوباره روز از نو روزی از نو و با اینکه بندو پبشترها به آب دادم به خودم میگم:«هیچکس نباید بفهمه تو سردته!»

 

%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%

 

یکی هست که انگار نفسش از جای گرم در میاد.که انگار رو کاناپه ی زندگیش لم داده و داره به خودش می قبولونه ما تو این آشفته بازار داریم پیشرفت می کنیم! که فکر میکنه «زن» به معنای واقعی داره اینجا پیشرفت میکنه!(و عجیب مد شده این بحث زن و حقوق اجتماعی و تازگیا بحث فمینیسم از سوپر چیپس مزمز با ماست موسیر خوشمزه تره!مثل بحث هدایت و فروغ!!). من نمیگم پیشرفت نکردیم ولی اونقدر در ازای پیشرفتن بعضی چیزا پس رفتیم که همون نیم رنگ پس زمینه مون با لعاب پسرفتامون پرید!خیلی ظاهری پیشرفتیم.اینجا ماشین خارجی سمبل میکنیم و مثل نخود کیشمیش موبایل ریخته تو دست ملت و فکر میکنیم این یعنی مدرنیته! ما دور شدیم! استقلال و آزادی مثل رفیق بد و ذغال خوب کلیشه شده و جمهوری با اون پسوند اسلامی که خیلی هم خنده دار به نظر میاد انگار یه جایی گیر کرده!مثلاً حوالی یه عدد مثل 1358 یا 9 ! ... میدونی خوبیش اینه که جرات داری عقیده تو ابراز کنی و نقاب نمیزنی!خیلی خوبه! ولی کاش همونجوری نصیحت می کردی.این اواخر داری زیادی دلمونو می سوزونی! ...مواظب باش! 

 

+ نوشته شده در ٦:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي