۱۳۸٧/٢/۱٤
این‌جا، این کوچه عجب عابرانی دارد ...

من بعضی وقت‌ها از بعضی متورّم شدن‌های حلق وُ آن سیّال شور  ِ جاری وُ آن تهوع سراسیمه که یک‌هو از راه می‌رسد وُ سرگیجه که من و لیوان کوچک‌ام را به زمین می‌زند، یاد می‌گیرم باید به هر چیز  ِ قشنگی توی زندگی شک کرد. یاد می‌گیرم همزادِ آدم‌ها همان مترسک ها هستند که دبدبه و کبکبه را به یاد نداشته‌اند و همه‌ی معاشرت اجتماعی‌شان با کلاغ‌هایی خلاصه شده که غارغارشان در امتداد افقی که معلوم نیست سهم  ِ آسمان می‌چربد یا زمین، محو می‌شود. من بعضی وقت‌ها یاد می‌گیرم مردها و زن‌ها و بچه ها و پیرها و جوان‌ها همه تصادف‌های مزخرفی هستند که در زندگی شکل می‌گیرند و تو تا بیایی جزئیات حادثه را تحلیل کنی تمام‌  ِ خودت تحلیل رفته و باز دوباره یک برخورد دیگر ... من بعضی وقت‌ها یاد می‌گیرم در زندگی باید به هر چیز زیبایی شک کرد، اما زمان که می‌گذرد همه‌چیز را فراموش می‌کنم و مثل سگ برای معاشرت با آدم‌ها دُم تکان می‌دهم و آن‌ها تکه استخوان‌ام را در دوردست ‌ترین جایی می‌آندازند که من توان پیدا کردن‌اش را دارم و تا پیدای‌اش می‌کنم دوباره یاد می‌گیرم باید به هر چیز قشنگی شک کرد و تا برمی‌گردم دوباره فراموش می‌کنم وُ ... . من بعضی وقت‌ها یاد می‌گیرم خدا، یک جوان خوش‌تیپ است که صبح‌ها با آن کت و شلوار شیک و اتو کشیده‌ی خاکستری با اتومبیل شخصی به شرکت خصوصی‌ش می‌رود و یک عالمه دستور می‌دهد و شب ها با تمام منشی‌هاش می‌خوابد و داستان‌های زیبایی می‌نویسد،و فراموش کرده کمی این‌ورتر آدم‌ها - اختراعات بی‌هوده‌ای که بی‌موقع راه افتادند تا چشم دنیا را کور کنند به اشرف زادگی - برای اثبات خودخواهی و تقدّس‌اش که از همان آقای شیک به ارث برده‌اند دارند چشم و چالِ هم را درمی‌آورند و هر روز، هر لحظه، هر ثانیه، به من چیز یاد می‌دهند.

...

من بعضی وقت‌ها نوشته های خودم را می‌خوانم و اشک می‌ریزم. من همیشه از شعرها می‌ترسم و به‌شان حسودی می‌کنم که اینقدر چیز می‌دانند و عاقل‌اند و حتا خدا هم اینقدر نیست. من امروز یک جایی این شعر را خواندم:

"... کسی با دست های پوسیده

زندگی را به حاشیه می برد

تا من از کنار خودم دوباره علیل برخیزم

و کنار این همه اشکی که پابرهنه دویده است تا گونه

با شما عکس یادگاری بگیرم..." *

من یک روز اگر شما دوست داشتید این شعر را از سر تا ته برای‌تان می‌نویسم.حالا ولی معده‌درد دارم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

* شعر از فخرالدین سعیدی ابواسحاقی- کارنامه- شماره 40- 39 – آذر و دی 82
+ نوشته شده در ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي