۱۳۸٧/۱/٢٧
داستانِ مدوّر ِ دیوید لینچ

یک روز یک دختری بود که با پدرش در منطقه ای آرام زندگی می‌کرد. پدر شب‌ها که از سر کار برمی‌گشت پیشنهاد می‌داد تا با دخترش فیلم ببینند و  فیلم‌های سوررئال نیمه وحشتناکِ آقای لینچ را انتخاب می‌کرد، یک شب مخملِ آبی و شب دیگر قلّه‌های دوقلو و به همین ترتیب پیش می‌رفتند، تا اینکه یک روز که پدر صبح به سرکار رفت، دختر مشغول تماشای تلویزیون بود که دید یک هیولای وحشتناکی از پنجره به درون خانه آمد. هیولای وحشتناک که رنگ پریده بود دو گوش نوک تیز و موهای ژولیده و دندان‌های نیش ِ تیزی داشت، خودش را "دیوید لینچ" معرفی کرد و گفت آمده تا دختر را با خودش به بزرگراه گم‌شده ببرد تا با هم چرخی بزنند و بعد برای‌ش از عشقبای با زن خواننده بگوید و خانه‌ای که در آن یک زن را به طرز ِ‌ فجیعی آزار می‌دهند و آن فرد ِ‌آزاردهنده همان پدر دختر است و  یک عالمه آتش هم بریزد وسطِ ماجرا و بعد هم در انتها او را وسطِ یک بیابان تاریکِ نا دَر کجایی تنها بگذارد. دختر که بدجوری ترسیده بود جیغ محکم- خیلی محکم  ِ – بنفشی کشید و ناگهان دید که همه‌ی این‌ها را تصور می‌کرده. پس تصمیم گرفت تا داستان بنویسد، قلم و کاغذ را برداشت و نوشت:
یک روز یک دختری بود که با پدرش در منطقه ای آرام زندگی می‌کرد. پدر شب‌ها که از سر کار برمی‌گشت پیشنهاد می‌داد تا با دخترش فیلم ببینند و  فیلم‌های سوررئال نیمه وحشتناکِ آقای لینچ را انتخاب می‌کرد، یک شب مخملِ آبی و شب دیگر قلّه‌های دوقلو و به همین ترتیب پیش می‌رفتند، تا اینکه یک روز که پدر صبح به سرکار رفت، دختر مشغول تماشای تلویزیون بود که دید یک هیولای وحشتناکی از پنجره به درون خانه آمد. هیولای وحشتناک که رنگ پریده بود دو گوش نوک تیز و موهای ژولیده و دندان‌های نیش ِ تیزی داشت، خودش را "دیوید لینچ" معرفی کرد و گفت آمده تا دختر را با خودش به بزرگراه گم‌شده ببرد تا با هم چرخی بزنند و بعد برای‌ش از عشقبای با زن خواننده بگوید و خانه‌ای که در آن یک زن را به طرز ِ‌ فجیعی آزار می‌دهند و آن فرد ِ‌آزاردهنده همان پدر دختر است و  یک عالمه آتش هم بریزد وسطِ ماجرا و بعد هم در انتها او را وسطِ یک بیابان تاریکِ نا دَر کجایی تنها بگذارد. دختر که بدجوری ترسیده بود جیغ محکم- خیلی محکم  ِ – بنفشی کشید و ناگهان دید که همه‌ی این‌ها را تصور می‌کرده. پس تصمیم گرفت تا داستان بنویسد، قلم و کاغذ را برداشت و نوشت:
یک روز یک دختری بود که با پدرش در منطقه ای آرام زندگی می‌کرد. پدر شب‌ها که از سر کار برمی‌گشت پیشنهاد می‌داد تا با دخترش فیلم ببینند و  فیلم‌های سوررئال نیمه وحشتناکِ آقای لینچ را انتخاب می‌کرد، یک شب مخملِ آبی و شب دیگر قلّه‌های دوقلو و به همین ترتیب پیش می‌رفتند، تا اینکه یک روز که پدر صبح به سرکار رفت، دختر مشغول تماشای تلویزیون بود که دید یک هیولای وحشتناکی از پنجره به درون خانه آمد. هیولای وحشتناک که رنگ پریده بود دو گوش نوک تیز و موهای ژولیده و دندان‌های نیش ِ تیزی داشت، خودش را "دیوید لینچ" معرفی کرد و گفت آمده تا دختر را با خودش به بزرگراه گم‌شده ببرد تا با هم چرخی بزنند و بعد برای‌ش از عشقبای با زن خواننده بگوید و خانه‌ای که در آن یک زن را به طرز ِ‌ فجیعی آزار می‌دهند و آن فرد ِ‌آزاردهنده همان پدر دختر است و  یک عالمه آتش هم بریزد وسطِ ماجرا و بعد هم در انتها او را وسطِ یک بیابان تاریکِ نا دَر کجایی تنها بگذارد. دختر که بدجوری ترسیده بود جیغ محکم- خیلی محکم  ِ – بنفشی کشید و ناگهان دید که همه‌ی این‌ها را تصور می‌کرده. پس تصمیم گرفت تا داستان بنویسد، قلم و کاغذ را برداشت و نوشت:
...
.
.
.

پ.ن: این دنیای واقعی ِ دیوانه. این دنیای واقعی ِ دیوانه.

 
+ نوشته شده در ۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي