۱۳۸٧/۱/٢٤
صبحانه
بعضی روزها خورشید اینطوری می‌تابد. طوری که حتا یک باریکه‌ی نور هم از پنجره به اتاق راه پیدا نمی‌کند و صبح آغاز می‌شود؛ نیمه‌تاریک، سرد و صبحانه می‌تواند یک فنجان فهوه باشد با شیر و شکر زیاد و یک تکه کلوچه که از جایی سوغات آمده باشد. یک چند بیتی شعر از پشت مانیتور را با قهوه فرو می‌دهی تو و همینطوری که کمی سرد است فکر می‌کنی آن سوی صبحانه یک روز با اتفاق‌های دیگرش ایستاده آن‌جا، تا تو خطی بنویسی، شعر بنویسی، حرفی بزنی و احوال دوستت را آن طرف خط بپرسی که بیمار است و "خلق" همین چند قدمی تو ایستاده. مثل همسایه که آمده فازمترش را پس بگیرد. و تو می‌شوی آن گنجشک که غریزه‌اش را احمقانه با نوک به شیشه‌ی پنجره می‌کوبد، دکمه ها را، حروف را می‌فشاری و کلمات از تو دور و دورتر می‌شوند؛ آن مرد که روی صندلی اتوبوس ِ داستان نشسته بر می‌خورد به آن زن در شعر که کفِ زمین خوابیده و پرسپکتیو سقف را تا خط کناری دنبال می‌کند تا به هیچ‌کجای زندگی‌ش برسد. بعد تو قطعه‌ی دیگر کلوچه را برمی‌داری و فکر می‌کنی یک‌جای همین دنیا ایستاده‌ای با همان نقش های دوم و سوم و سیاهی‌لشکر که سخت دوستشان می‌داری. متن بعدی را مرور می کنی برای فردا که شاید زندگی آنقدر کامل است که هیچ نیازی زیبایی خلق نمی‌کند. صبحانه شاید تکه‌ای نان و پنیر باشد با نوشته‌ای روی یخچال مثلن، که لیست خرید باشد یا چند یادآوری کوچک. و  هیچ شعری از هیچ‌کجا آدم را تهییج نکند. فردا شاید.
 

به لطف بروز شدن سیستم پرشین بلاگ و این قرتی بازی‌های الکی که درمیاره قالب قدیمی‌م رو دیگه نمی‌تونم داشته باشم. از این قالب هم اصلن خوشم نمیاد. یه جوریه که نمی‌شه زیاد قالب ور هم ویرایش کرد. باید به فکر دیگه کنم. شاید برم بلاگفا یا اسپات یا هرجای دیگه که انقد مزخرف نباشه.

+ نوشته شده در ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي