۱۳۸٧/۱/٢٠
حالا بیا اینجا، بیا اینجا، اونجا نه.

افروخته یک به یک سه چوبه‌ی کبریت در دلِ شب
نخستین برای دیدن تمامی ِ رخسارت
دومین برای دیدنِ چشمان‌ات
آخرین برای دیدنِ دهان‌ات
و تاریکی کامل تا آن همه را یک جا به یاد آرم
در آن حال که به آغوشت می‌فشارم.

"ژاک پره‌ور"

خانه‌مان دو اتاق دارد و یک نشیمن، آشپزخانه، دستشویی و حمام. این یکی که من  داخل‌ش نشسته‌ام و می‌نویسم، اتاقی است که کامپیوتر و کتاب‌ها و یک سری خرت و پرت دیگر را گذاشته ‌ایم توش و اصطلاحن اسمش را هم گذاشته ایم اتاق کار؛ یعنی مثلن از این اتاق رمان و نمایشگاه نقاشی و فیلم و کلیپ و مجموعه داستان و کلی نتایج درخشنده‌ی دیگر حتمن بیرون خواهد آمد! اتاق خواب افتاده آن گوشه برای خودش و انصافن جای دنجی هم هست. خوبی‌ش این است وقتی خوابی برای داشتن خیلی چیزها لازم نیست راه بیفتی دور اتاق، کافی‌ست دستت را دراز کنی تا مثلن حوله‌ت را از میخ دیوار بکنی یا مثلن موچین را از کشوی میز توالت برداری یا هر چیز دیگری. عجالتن دو تا عروسک ِ به غایت سیاه را هم جهت بهبود لطافت اوضاع گذاشته‌ایم آنجا مگر وقتی از خواب می‌پری یک جفت چشم وحشتناک در تاریکی نگاهت کند و تو بفهمی چه بهتر اگر همان کابوس را ادامه می‌دادی. آشپزخانه را طبق روال عادی برنامه اوپن ساخته‌اند تا خانم خانه- که مثلن من باشم – ارتباط  بهتری با میهمانان و تلویزیون برقرار کند و من هم زیاد سخت نمی‌گیرم. بیشتر از همان نشیمن و روی کاناپه با میهمانان ارتباط برقرار می‌کنم و تلویزیون تماشا می‌کنم. آشپزخانه یک پنجره‌ی بزرگ به تراس و در نتیجه به کوچه دارد. کوچه هم انقدر خلوت و بی‌اتفاق است که انگیزه‌ی پشت پنجره ایستادن و دید زدن از همان ابتدا در ما کشته شد. توی نشیمن چندتایی مبل داریم و تلویزیون و دی وی دی پلیر و یک سری خنزر پنزر دیگر و یک عالمه فیلم و کلیپ که منتظر تماشا شدن هستند. توالت را هم چپانده‌اند همان ابتدای نشیمن و دم درب ورودی که به دلیل این همنشینی ِ خجسته آدم ترجیح می‌دهد هنگام رفع حاجت، تلویزیونی، ضبطی، چیزی روشن باشد، مخصوصن برای میهمانان ارجمند. حمام را ولی نزدیک اتاق‌ها ساخته‌اند. دستش درد نکند به اندازه‌ی اینکه آنجا زیر دوش چرخی بزنی هم جا هست. از همه چیز ولی پر رنگ‌تر سکوت اینجاست. من فکر می‌کنم زمین این منطقه را رابینسون کروزوئه به شهرداری هدیه کرده باشد. خواب که تمام می‌شود و بیدار می‌شوی یک چیز بدجوری یک هو هوار می‌شود روی سرت و تا وقتی اُخت می‌شوی به بیداری و روزمرگی، همینطوری برای خودش ادامه دارد. با همه این‌ها، این‌جا را دوست دارم، نه به خاطر فضای نسبتن راحت و خلوت‌اش، اینجا را دوست دارم شاید برای این که تجربه‌ای است برای درک آرامش، پی‌گیری ایده‌های ریز و درشتی که در گذشته با تمام هیاهو و ازدحام آدم‌ها و اتفاق‌هاشان کم‌رنگ و محو شده بودند. این‌جا را با انتظار صبح تا دمِ عصرش دوست می‌دارم.

پ.ن: دلم برای تمام شما که می‌توانستید از اولین میهمانان خانه‌ی ما باشید تنگ شده: مهرنوش، سپینود و آراز و صبا، پونه و ...

 
+ نوشته شده در ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي