۱۳۸٦/۱٠/٥
که آرزوی دور دست تحرک/ در ديدگان کاغذيش آب می شود

افسرده‌ام. شب‌ها سریع روز می‌شن وُ دیر می گذرن روزها. امروز فکر می‌کنم به اینکه: چندوقته لگدپرونی نمی‌کنم. نشستم این کنار و دستمو دراز کردم و آیند و روند آدما و اتفاقاشونو نگاه می‌کنم. کمتر چیزی خوشحالم می‌کنه، انقدر که پس زمینه‌ی هر اتفاقی خنثا و خاکستریه.

یکی از بستگان قصد داره یه خونه‌ به‌مون بده که بریم توش زندگی کنیم. انقد همه‌چیز کِش میاد که نشاطی که از یه اتفاق خوب تو آدم بوجود میاد رو از دست می‌دم. شاید اتفاق افاقه‌ی احوال و اخلاق گُهی‌مو نمی‌کنه، چه می‌دونم، شاید حادثه باید ...

پ.ن: خاک تو سرت الدورادور بس که دوری.

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي