۱۳۸٦/٩/٢٧
بشمار!

یک. یه زمانی دوست داشتم نویسنده بشم. حالا ولی عاشق نقشای سیاهی لشکرم. مثلن از این شمشیر به دستا که توی فیلما کشته می‌شن. یا اون خواننده‌های کُر که پشت سرِ خواننده‌ها می‌ایستن. کُلّن زیاد حوصله‌ی چیزی شدن رو ندارم. منظورم اون آدماییه که خیلی بولد – Bold – هستن و مشهور و اینها.

دو. دوست ندارم کتابی که دارم می‌خونم رو با روزنامه جلد کنم. یعنی به نظرم زیاد لازم نیست. حالا جلدش تا شد یا چرک شد هم مهم نیست.

سه. دوست دارم یک گوشه‌ی اتاق نشیمنِ خونه، میزِ پینگ پنگ بذارم. واسه غذاخوری هم از همون استفاده کنم.

چهار. امروز سرِ ناهار به این نتیجه رسیدم که هیچ غذایی نیست که من ازش بدم بیاد یا مشمئز کننده باشه.

پنج. یکی یه فکری به حال این فیلتینگ بلاگ رولینگ توی وبلاگای مجانی بکنه. دلم برای اون ستاره های کنار وبلاگای به روز شده تنگ شده
+ نوشته شده در ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي