۱۳۸٦/٩/۱٥
و مرگ که ما را تکمیل می‌کرد.

‌پاییز دیرتر از دیروز رسید. مرد از شاخه جدا شد، لغزید و فرو رفت.

کنار ِِ به خاک سپردن ِ مرد فکر می کردم مرگ، فاصله‌ی بین آدم‌ها را چقدر کم می‌کند، به زن که چقدر نزدیکتر شد به من و من به او. به آدم‌ها که می‌روند و خط فاصله‌ها کوتاه‌تر می‌شوند یا طولانی. و مرگ که کوتاه می کند فاصله را و باقی‌مانده‌ها را نرم و صاف، و به طلاق* که چه مقابل است با مرگ و فاصله را تکثیر می کند بین آدم‌ها تا چند نسل ِ بعد حتا و تنهایی را باب می‌کند و مرز می‌بندد و پیله، که تا بُن ِ وجود رسوخ می‌کند و تو بزرگ باشی یا کوچک، خشک می‌شوی و شکننده و خُرد می‌شوی.

مرد را کاشتند توی زمین. آرام، مرد دیگر گفت صورتش به راست باشد. در خانه همه با هم دوست‌تر بودیم.

 

* برداشتی شخصی بود. استثناها را غربال کنید و کنار بگذارید، مقصود جدایی است، آنطور که آدم‌ها زنده‌ی همدیگر را دوست ندارند! ماهیت هرچیزی با آن یکی فرق دارد. حتا من با من!

+ نوشته شده در ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي