۱۳۸٦/۸/۱٢
توی راه ِ اداره، شرکت محل کار یا همچو چیزی.

گوینده‌ی رادیو جوان توی تاکسی جیغ ِ هزار دسی بل می‌کشد و مرد دسته‌های دوچرخه را توی دستهاش مشت کرده و آرام آرم با هم قدم برمی‌دارند؛ با زن که گوشه های چادرش را بالا گرفته و از روی چاله چوله های پیاده‌رو حاشیه‌ی میدان توحید را عبور می کنند. مرد دوچرخه را کنار دیوا تکیه می دهد، دست زن را می‌گیرد و از روی چاله می‌پرد. بعد دوچرخه را برداشته و به زن که آن طرف چاله زیر آفتاب منتظر است ملحق می شوند. خداحافظی می‌کنند. زن از پله های پل عابر عبور می‌کند، مرد با دوچرخه آرام دور می‌شود. زن می‌رود. مرد بر می‌گردد و چند بار نگاه اش می‌کند. چراغ سبز می‌شود، راننده پدال گاز را فشار می‌دهد و ما دور می‌شویم.

 

پ.ن: بعضی آدم‌ها هستند تا شهر را زیبا کنند.

+ نوشته شده در ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي