۱۳۸٦/٢/٢٦
تکه نمایشنامه - مارلا و غول چراغ. گروه سنی الف.

غول چراغ: هاهاهاها هوهوهوهو هی هی هی هی ... سه تا آرزو بکن ارباب.

ارباب- صاحب غول چراغ که می تونه من هم باشه: بله ... بله ... خُب ... سه تا:

1. برای همیشه مال من بمونی.

2. یه کاری کنی همیشه برنده ی لاتاری باشم.

3.  شلوار جین فاق کوتاه تنگ هیچ وقت مُد نباشه دیگه.

پ.ن.ها:

 

·    من به بازی آرزو دعوت شده بودم، درست یادم نیست توسط کی، کِی، کجا. تاریخ انقضا: ۶ ماه پس از تولید.

·    فرق چیزی رو دوست داشتن با آرزو کردنش چیه، مثلن یک میلیارد تومن پول نقد، یا یه درب سرنشین عقب سمت راننده ی صافکاری و رنگ شده ی تر و تَمیس. 

·    من اصلن وارد بازی نشدم. 

·    همین امروز صبح من با آقای ع و آقای پ کنتاکت کردم. معده م هم می سوزه. بی حوصله هم هستم و بعضی چیزهای دیگه. 

·    مسئلتن؟ آدم می تونه توی شرایط مزخرفِ بودن، آرزو داشته باشه؟ - نگارنده استمداد یاری دارد. 

+ نوشته شده در ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي