۱۳۸٦/٢/۱۸
آدم گاهی شبیه شعرهایش زندگی نمی کند.

بعضی وقت ها زندگی اصلن آموزگار خوبی نیست و من هنوز نمی‌فهمم چرا گاهی کثیف‌ترین راه حل، تنها راه موجود است و اتفاقن بوی گندش هم آدم را آزار نمی‌دهد. زیادند آدم‌هایی که بوی پس مانده‌هایشان را حتا دوست می‌دارند. من هم شاید یکی از خویشاوندان‌شان باشم. دست خود ِ آدم نیست، می‌دانی؟ زندگی گاهی آدم را پرت می‌کند آنجا که نباید و من نمی‌توانم شبیه شعرهایم باشم. من یک روز پشت جلد یک کتابی خواندم : «کلمه ها از زندگی ما عقب هستند» و اتفاقن آن یک روز همین دیروز بود. و من فکر می کنم کاملن همین طوری است. من گاهی از همین کلمه ها که اندازه‌ی زندگیم هم نیستند جا می مانم.

دوست دارم خودم را بردارم وُ بروم یک جایی که آدم ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی می‌کنند. نمی‌دانم تقصیر از کجاست؟ کیست؟ اما یک وقت هایی زندگی را می‌شود در یک یا دو جمله خلاصه کرد. آدم یکهو می‌افتد سر یک دوراهی که باید یکیش را بپذیرد. یا بشاشی به هیکل آدمها یا بشاشند به هیکل‌ات. فرقی نمی کند در هر دو حال هم بوی کثافت می‌گیری.

پ.ن: تو را از بین آدم ها فاکتور گرفته ام. جای تو جایی پشت پرانتزهاست. بگذار آدما بین پرانتزهای چاق و لاغر وول بخورند.  کوچکتر یا بزرگتر باشند. خوشبخت باشند. دستی که دستبند می زند به زندگی، نمی داند فردا از مرز امروز  ِ ما گذشته و دست بسته هم کار خودش را می‌کند.

+ نوشته شده در ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي