۱۳۸۳/۱/۱٤
 

گفت: سلام

گفتم:علیک سلام

گفت: چیکاره ای الان

گفتم: دارم روی مورچه هایی که کنار دیوار صف کشیدن تف میکنم ببینم با آب دهن میمیرن یا زنده میمونن

گفت: حالت خوبه؟

گفتم: نه

گفت: چته تو؟

گفتم: واسه چی چمه من؟

گفت: مگه نگفتی حالت بده؟

گفتم : کی گفتم؟

گفت: همین دو دیقه پیش

گفتم: دو دیقه پیش یعنی وقتی که من داشتم دست و پا زدن مورچه ای رو نگاه میکردم که انگار شنا بلد نبود!

گفت: تو مطمئنی حالت خوبه؟

گفتم: نه چندان

گفت: با کسی دعوات شده؟

گفتم: نه!

گفت: سرت گیج نمیره؟

گفتم: نه

گفت: دست و پات یخ نکرده؟! چشمات سیاهی نمیره؟

گفتم: نه

گفت: فکرکردم ...هیچی اصلاً بیخیال

 

گفتم:اِ اِ اِ مُرد!

گفت: مورچِهِه که روش تف کردی؟

گفتم: نه سرایدار همسایه مون که از یک ساعت پیش داشت تو حیاط بغلی جون میداد! همه دورش جمع شدن! من دارم از پنجره ی نشیمن اونجا رو نیگا میکنم.

گفت:....

 نه هیچی نگفت!

گفتم:دیروز دخترش رو صورتش تف کرده بود به این دلیل که می گفته انگار بابای خوبی براش نبوده،منم می خواستم ببینم مورچه ها هم با آب دهن می میرن یا غیرتشونو با پوست تخمه ها و بال سوسکا واسه زمستون انبار می کنن؟!

گفت: شب یه celebrex بخور بگیر بخواب!!

 

+ نوشته شده در ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي