۱۳۸٦/٢/٤
 

روایت منقار بر دروازه کوبیدن از دارکوبی که فرقِ قِسم ِ دربِ حدّادی با الوار نمی‌شناسد: وودی وود پِیکِر!

به قصد الدورادو به راه زدیم. بی‌راهزن جاده‌ای بود و به میانه‌ی راه اندک غباری به محمل نشسته که به دُن ایگناسیو دِ سیلوا آلوارِز برخورد نمودیم که داشت برای شاصنم خانوم قرچه داغی دده بالا یپغوم عاشقونه می‌فرستاد به طریق ِ اس ام اس به کسر ِ الف‌جات. حالا بعد از این همه مشقت، اونجوری نگام نکن- بخوانید به لحن دردُ تو چِشام نکن- که ما خیلی وَخته به جهد و جنگولک بازی و جعل، پا سفت کرده‌ایم به مبارزه با تقدیر ِ‌ندانم و ندانی، و خیلی وَخت هم هَس شفا نگرفته‌ایم. باشد که همان دُن ایگناسیو دِ سیلوا آلوارِز به حق بی‌بی صنم خانوم شفامان را حوالت کند به کسی که انقدر حاجت وادادنش سفت و سخت به بخت بسته‌ی دوشیزه‌ی ممالک اِدین براو* مشابهت نکند. القصه حال ما همچنان خوب است. تو هم باور کن. به لولا.

* اِدین براو - ساکن سوار کنید بر واو.

+ نگارنده تا وعده‌ی بعد جملگی را التماس دلار دارد. الوداع.

+ نوشته شده در ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي