۱۳۸٦/۱/٢۱
تریلوژی؛ آبی، آبی، زرد کمرنگ

 · بعضی آدمها فقط بلدند خوششان بیاید یا بدشان بیاید. هیچ هم نمی‌دانند این یکی که دوستش ندارند و حالا روی صندلی ِ شاگرد کنار من نشسته و آرام آرام به یاد گدشته‌ی هفده سالگی‌ش اشک می‌ریزد و اِسپل بعضی کلمات را خوب نمی‌داند، خیلی چیزهای دیگری بلد است که آدم خوشش می‌آید. مثلن وقت ناهار به آدم می‌گوید: " بخور،  بره اونجا که درد و غم نباشه"

 · · من یک روز از مادرم فرار کردم. آنقدر فرار کردم تا توی خودم گم شدم، بعد که پیدا شدم – شاید چند وقت بعد یا بعد‌تَرَش، من را زیر یک پل عابر دیده بودند که منتظر ماشین ایستاده بودم و یک نفر هم از آن بالا روی سرم پوست پرتقال انداخته بود. بعد من از خودم فرار کرده بودم، آنقدر که دیگر رویت نشده بودم و چند وقت بعد روبروی کمد دیواری لای لباس‌های مامان پیدا شده بودم که بوی 5 سالگیم را می داد و می خواستم از روی یکی‌شان بافتنی ببافم و دلم برای همه‌شان تنگ شده بود. همه‌شان.

· · · دیروز یکی توی یک پیام برایم نوشته بود که " کنار رودخانه زنی بود که شبیه تو بود" می‌خواستم بپرسم آیا آن زن روی پهلوی چپ‌اش یک خال سیاه – قهوه ای پررنگ- دارد؟ یا وقتی پشت یک میز فلزی سرد می‌نشیند با ناخن  غشای نازک رنگیش را تکه تکه می‌کند تا شبیهِ شکل ِ چیزی بشود؟ مثلن خرس یا دمپایی، یا بلوز یا هرچی. تازه ما توی خانه‌مان خیلی قبل‌تر‌ها یک کمد دیواری داشتیم که خیلی بزرگ بود، خیلی بزرگ، و مادرم از جهیزیه تا چمدانِ پارچه ها و قابلمه‌ها و خیلی چیزهای دیگر را ریخته بود آنجا. من بعضی وقت ها آنجا گم می‌شدم.

 

+ تئو! تئو! صبح یکی رو توی خیابون دیدم شبیه تو بود!

+ نوشته شده در ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي