۱۳۸٦/۱/۱٢
اُوِر اَند اُوِر آی لوک اين يور آيز ...

دختر همسایه‌شان خیلی وقت پیش مرده بود. مثلن شاید بشود گفت از همان دوران بچه تر که بود و دوست داشت که نباشد. هیچ وقت دوست نداشت بچه باشد یا بماند یا بوده باشد یا خواهد بود باشد حتا و از همان وقت‌ها انگار مردنی شده بود و توی قوطی‌ آبجو یا حتا همین بطری‌های شیشه‌ای کوکا مشهدی می‌شد جابجاش کرد. دختر همسایه‌شان حالا بی‌گاه آمده بود تا اینجاهای کوچه که گربه همیشه همینجا شهوتناک و وغ زده نگاه می‌کند آدم را. تا همینجاهای کوچه و هیچ هم خواب نزده بودش و صورتش هم همچین گر گرفته بود که کوره‌های آجر پزی سر پیچ خادم آباد که کمی قبل‌تر فکر می‌کرد اینطور گُر بگیرند و مثل دانه‌های ذرت به وقت چُس فیل شدن جلز ولز می‌کرد و بالا پایین می‌رفت و بعد انگاری بخاری برقی داغ که آب یخ روی‌اش پاشیده باشند جرقه می‌زد و خاموش می‌شد. همینطوری بی‌خودی تا همینجاهای کوچه آمده بود و دست‌هاش آویزان هیکلش بودند فقط و کلیدش را هیچ‌جا پیدا نمی‌کرد و با خودش فکر می‌کرد گرگ‌ها را از آدم‌ها بیشتر دوست دارد چون منطق‌شان برای دریدن را درک می‌کرد و آدم‌ها را نه، حداقل بعضی وقت‌ها نه. دختر همسایه‌شان وقتی داشت بالغ می‌شد هیچ صورتش جوش نمی‌زد، صافِ صاف بود پوستش، بعد که بالغ شد، یعنی خیلی خیلی بعدش جوش می‌زد، هی جوش می‌زد، انگار رشدش کمی چَپه باشد، چون وقتی کوچکتر بود دندانهاش هم خیلی دیرتر ریخت، اما موهاش زود سفید شد، یک جوری که انگار از یک گوشه‌ی سرش یادش افتاد بزرگ بشود و بعد هم زودترش پیر بشود که همه بدانند دختر همسایه‌شان خیلی وقت پیش مرده بود، تقریبن از همان وقتی که هیچ وقت دوست نداشت بچه باشد یا بماند یا خواهد باشد یا چه می‌دانم همچین چیزی مثلن. دختر همسایه‌شان بعضی وقت‌ها به بعضی زن‌ها حسودی می‌کرد و بعضی وقت‌ها بعضی زن‌ها هم به او حسودی‌شان می‌شد. دختر همسایه مرد‌ها را حسودی نمی‌کرد هیچ‌وقت، چون می‌خواست که دوستش داشته باشند و آدم به آدم‌هایی که دوستشان دارد و می‌خواهد که دوستش بدارند حسودی نمی‌کند یا نباید بکند. یک‌بار هم به آن مردی که عاشقش شده بود و دوستش هم داشت گفته بود، یعنی اجاره داده بود دو سه روز برود عاشق یک زن دیگر باشد که عاشق آن مرد بوده و یک‌بار هم رگش را بخاطرش زده بوده و مرد رفته بود با آن زن و چند روز بعد آمده بود و دختر همسایه فکر کرده بود دیگر دوستش ندارد و بعد رفته بود تا یکی دیگر بیاید که هیچ‌کس مثل او دوستش نداشته باشد و فقط خودش دوستش داشته باشد. دختر همسایه‌شان درس خوانده بود به دانشگاه و خیلی کتاب و خیلی مجله و خیلی نامه و خیلی زندگی‌نامه و خیلی چیزهای دیگر که خوانده و خیلی فیلم‌ها که دیده و بعضی وقت‌ها هم نوشته اما هیچ‌وقت هیچ‌کدام اینها را خیلی خیلی دوست نداشته چون خیلی وقت‌ها هم دوست داشته موهاش را مدل اینور آن‌وری درست کند و لاک بزند و آرایش کند و برود برای خودش توی خیابان بچرخد یا مثلن توی یکی از همین پاساژها. خیلی وقت‌ها هم که ناخنهاش را لاک زده زود پاک کرده و کفش پاشنه‌دار پوشيده و نوشته بود اما هیچ‌کدامشان را دوست نداشته چون هیچ چیزش سرجای‌ خودش نبوده انگار یا همچین چیزی. مثل وقت‌هایی که بابا بزرگش می‌آید خانه‌شان و خانوم مهندس صدای‌ش می‌زند و پیشانی‌ش را می‌بوسد و او خودش می‌داند دوست داشته دانشمند شود و هیچ‌وقت مهندسی نخوانده. دختر همسایه‌شان تعریف مادرش را دوست ندارد و وقتی مادرش می‌گوید مثلن او دختر خوبی است دلش می‌خواهد عُق بزند و بالا بیاورد چون خودش می‌داند آنقدرها خوب نبوده یا حداقل یک جور دیگر خوب بوده. مثلن هروقت دلش خواسته با خودش مسافرت رفته؛ مثلن تا میدان انقلاب و برای خودش غذا و نوشابه هم برده و توی راه خورده. و مادرش دیگر از او تعریف نکرده و حالا مادرش را مثل چی دوست دارد اینقدر که دوست دارد یک وقت‌هایی فشارش بدهد اما نمی‌دهد چون مادرش از اول یادش نداده چطور دوستش داشته باشد. بعضی وقت‌ها هم خواب دیده زبانش لال مادرش مرده و بعد خیلی زیاد گریه کرده و بیدار شده دیده که نمرده و دوست ندارد هیچ‌وقت هم بمیرد. دختر همسایه‌‌شان بعضی وقت‌ها قفل می‌شود. دماغش حتا کیپ می‌شود. گوش‌ها و چشم‌هاش هم. بعد یک‌هو تکان می‌خورد و می‌بیند یکی که اصلن هم بچه‌خوشگل نیست و مثل خودش بین لات‌بازی و ادب مردد مانده دارد تکانش می‌دهد. همین یکی را دختر همسایه خیلی دوست دارد، مثلن اندازه‌ی مادرش. یا حتا بیشتر یا اصلن یک‌جور ِ دیگر. این یکی چشم‌های گرسنه‌ای دارد اما نمی‌درد و او چشم‌های این یکی را خیلی دوست دارد چون دوستش هم گفته که خیلی زلال‌اند. دختر همسایه وقتی قفل‌اش باز می‌شود زیاد حرف می‌زند. وقتی هم قفل می‌شود زیاد حرف می‌زند. دختر همسایه زیاد کَپچِر می‌شود بعضی وقت‌ها و بعد آزاد می‌شود و اِوری تینگ را درسته قورت می‌دهد از سر گرسنگی و سرش هی گیج می‌رود. هی گیج می‌رود.

پ.ن: می‌شود گفت دختر همسایه‌شان همین من بودم. هستم. شاید خواهم بود.

+ نوشته شده در ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي