۱۳۸٦/۱/٥
عيده و باز کبوترا خواب می‌بينن ماهی شدن. شيرن و نعره می‌کشن عکس رو ده شاهی شدن.

 

سال نو می‌شد و دمپايی‌هام هنوز زير تخت بودند و يک عالمه چيز ديگر اين‌ور آن‌ور اتاق ريخته بود و من هی پشت و پسله‌ی مخچه‌ام را تکان می‌دادم که ببينم: خب که چی؟ ملافه‌ی پتوها را دوختم و باز يک چيزی از اين‌ور چشمم می‌چرخيد و کله‌م را دور می‌زد و می‌رسيد به تخم اين‌يکی چشمم و هی فکر می‌کردم قلقلکم می‌آمد و لخ‌لخ دمپايی مادر که روی سراميک آشپزخانه کش می‌آمد و نزديک می‌شد و دور که تميز می‌کرد و بوی وايتکس و هر چيزی که دماغ آدم را می‌سوزاند يک‌هو می‌پيچيد توی دماغ آدم و آدم سرش تير می‌کشيد... گذشت و گذشت و گذشت که شد چار ساعت يا پنج ساعت که، بوی تميزی می‌آمد و تن‌هامان بوی خستگی می‌داد. بعد آب روی تن مادر سر خورد و تميز شد و همان وقت چقدر دلم می‌خواست بغلش کنم و فشارش بدهم که همان بوی هميشگيش فرو برود توی مغزم انگار پنج سالم باشد به همان قاعده... بعد يک‌هو همه بودند که سال تحويل شد چار چار صفر صفر سه... و حرف زديم. هوارتا.

حالا انگار بزرگ شده باشم. يعنی ياد گرفته‌ام که بزرگ شده باشم! مثلن از آن يکی که چار سال از من کوچک‌تر است انگار بزرگ‌تر باشم. ياد گرفته‌ام که همه‌شان را جمع کنم ببرم بيرون. بگرديم. برايشان بخندم حتا اگر وقت گريه بود. اين که می‌گويم می‌خنديدم يعنی واقعن می‌خنديدم. اين‌طوری که همه‌ی دندان‌هام معلوم بود و هی موهام را از پيشانی کنار می‌زدم و می‌خنديديم همگی. ياد گرفته‌ام بزرگ شوم.

 

+ نوشته شده در ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي