۱۳۸٥/۱۱/۳٠
به وقت زمستان. همينطوری. بی خودی. بی جهت. بی دليل.

آدم یک روزهایی همینجوری مردنش می‌گیرد. یک روزهایی همینطوری. به همین قاعده که برف می‌بارد و یک دانه‌ش می‌نشیند روی دماغ آدم وقتی دارد برای خودش زیر لب آواز می‌خواند؛ دِلِی دِلِی به یادبود تاریخی که خودش هم نمی‌داند کِی بود که از کوچه خاکیِ پشتِ آزمایشگاه خاکِ سر بلوار کفتر گرفته بودند که ببرند کفترخانه‌ی پشت بام ِ خانه‌ی فرهاد کفترباز،جا بدهند که یخ نزند زبان‌بسته از سرما. همین وقت بود انگار؛ مورخ همین برفی که نشست روی دماغ من. همین دماغ من که انقدر دلش می‌خواهد بسوزد از گریه و اشکش از همین مجرا در برود و راه بیفتد پایین و هی دلش بسوزد که انگار همین دیروز بود که به هیچ کس هم ربطی نداشت که مصطفی به تاریخ همان روزها عاشق آن تکه مویی شده بود که پشت کله ام می‌بستم و به بهانه‌ی دعوا هی گیس مرا می‌کشید، هی گیس مرا می‌کشید و از دیوار همان خانه‌باغی که فیلم مراد برقی را آنجا بازی می‌کردند سرک می‌کشیدیم و باغ را نشان می‌دادیم که: هووووووَِوَوَوَه چقدر درخت، و استخر را؛ که هوووووَوَوَوَه چقدر آب و چقدر دلمان می‌خواست تمام کاغذهای دفترمشقهای دنیا را قایق می‌کردیم که توی آن استخر بادبان بکشیم بالا و هی داد بزنیم و هی کشتی هامان هردم غرق شوند و مادرم مرا خِرکش ببرد خانه و مصطفی هی اشک بشود توی چشمهام که حالا به من چه که باباش وقت دعوا به بچه‌ها فحش ناموس می‌داد و مصطفی همان‌ها را وقت دعوا به بچه‌های دیگر حواله.

از همین دانه برف‌ها، از همین‌ها که حالا دوست دارم بگذارم داخل کیسه فریزر و بچپانم کیسه کیسه توی یخچال که تابستان هم آدم برفی بسازیم که وقتی تمام می‌شود، دستهامان که گرم می‌شود گزگز کند و قلقلک بیاید و سِر بشود که ... . همین دانه برف‌ها که انقدر ریزند که دستخط همان آکِله، که جزوه‌های شیمی‌ش را انقدر ریز می‌نوشت که نمی‌شد بخوانی و حوصله بود که هی سر می‌رفت و شعر می‌شد سر کلاس و حاشیه‌ی کتاب که هی سیاه می‌شد.

آدم یک روزهایی همینطوری بیخودی مردنش می‌گیرد. به همین وقتِ حالا که هی برف می‌بارد و من دوست دارم دستهایم را بردارم ببرم هواخوری حوالی ِ همان روزها که انقدر برف داشت که انگار آب نمی‌شد و مصطفی هی بی‌خودی موهام را بکشد به بهانه‌ی بازی ... یک وقت‌هایی همینطوری بی موقع. پشت میز. سرِکار.

 

+ نوشته شده در ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي