۱۳۸٥/۱۱/٢٠
التيام

 

یک وقت هایی هست که آدم بیست و هشت سالش تمام می شود. من هم آدم هستم. دیروز هم از همان وقت‌ها بود.     

...

حالا دراز کشیده ام اینجا؛ وسطِ همین دشت که اینقدر وسیع است. که اینقدر آفتاب دارد. که اینقدر ابر دارد. که آن ته ته‌های افقش را که نگاه ‌کنی معلوم نیست سهم آسمان به زمین می‌چربد یا زمین به آسمان. حالا؛ همین دشت. حالا که وارد بیست و نه شدم و یک سالِ دیگر مانده که بیست و ده ساله شوم. می‌بینید؟ دارم با انگشت اشاره همین را نشان می‌دهم؛ همین دشت را.

+ نوشته شده در ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي